تعداد کل صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 ... دلنوشتهای خودم

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

مادر



[ دوشنبه 15 دی 1393 ] [ 02:45 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



نقاب

بنویس قلمم بنویس که حال من خراب است
سینه ی دفترم ز درد چاک چاک و کباب است
جویای روزنه ای امیدم در میان بن بستها. اما
یافتن سوزنی در انبار کاه  خیالی سراب است
از این شاخه به آن شاخه پریدنم بیفایده است
تا وقتی بال و پر رهایی تنیده  در خواب است

رونق بازارم هر روز کسادتر است ز روز قبل
عدل که پیشه باشد کاسبی نقشی بر آب است
می و میخانه را به پشیزی فروختم اینجا
چو دیدم در پیاله ی عشاق تلخاب است
نمیدانم می شود ادامه داد این غزلهای خسته را
در دنیایی که واژها مخفی در پشت نقاب است







[ سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 ] [ 12:50 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



خلوت

من و خلوت وتنهایی و دیوارها
تمام شب را بیدار همراه غم و سه تارها
لحظه ای چشم از آسمان شب بر نمیدارم
شاید که دیده شد ماهم بر فراز سپیدارها
سوار براسب رویاها بال و پری میگیرم
به سوی خانه ی دوست و شهریارها
سینه ام را ز عشق و محبتش پر می کنم
با شرابش مداوا می کنم حال تمام گرفتارها
آه از آن موقع که آفتاب چشم باز می کند
دیوار رویاها خراب میشود به دست معمارها
دوباره تمام دردها از نو زنده میشود
دوباره قلمی ملول می شود ز خلوتی بازارها






 



[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



باور کن

 مرگ نافرجام ثانیه ها و عقربه ها را باور کن
در دشت شقایقها داغ لاله ها را باور کن
زندگی رودیست جاری رو به جلو
سنگها و مردابهای پیش روی فرداها را باور کن
دنیا ارزش اینقدر جنگیدن ندارد ای عزیز
نزدیکی پایان و زوال این خانه ها را باور کن
بلبل که همیشه نمی نوازد ساز بهاری
روزی خزانی و بی برگی باغها را باور کن
این است قانون طبیعتی که می گویند
قضا و قدرها و رفتن و آمدنها را باور کن
شهری بر پایه این نظم نفس می کشد
جبرها و هرج و مرج جنگلها را باور کن
آخر و عاقبت همه ی ما همان است که میدانیم
اینقدر سخت نگیر و مرگ نفسها را باور کن






[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



پدر نازنینم روزت مبارک

مثل اینکه چشمانت با خوابها غریبه است
سبوی سینه ات پر از دردهای دیرینه است
تو یگانه پاسدار خلوتسرای منی
آغوشت برایم امن ترین مرز خانه است
تار و پود رگهایم آمیخته است به جان تو
نامت هویت شاخ و برگهای سبز بیشه است
چه راحت نفس می کشد باغم وقتی
سروی همچو تو نگهبان دلیر باغچه است
تو تکرار شیرین تیک تیک عقربه هایی
زمان با وجود تو طلایی ارزنده  است
هستی و شانه ها را بالا میگیرم که
قامتت پایه و اعتبار این خانواده است
ز طوفانهای زمانه هیچ باکی ندارم تا زمانی که
چین دامنم به ریشه هایت گره خورده است
قبله ی نیایشم به سمت قلب توست
چشمانت بیت المقدس این سجاده است
بر روی ترازوی عدل خدایی که ایستادی
دُر صدفت با گوهری چو علی هم اندازه است
با حضور تو شعر و غزل امشبم
بیش از هر زمانی مملو ز عاطفه است
واژها ی من درمانده اند ز وصف عظمت تو
فقط خدا میداند که پدر نعمتی فرخنده است




[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 12:45 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



اجل

ساقیا امشب جامی ز غزل می خواهم
دشتی فارغ از درد و جدل می خواهم
باغی لبریز از رزهای سرخ عاشقی
آغوش تری از باران و بغل می خواهم
مجنونم با جنون عشقبازیها می کنم
دیوانه وار ز دلم سکانسی مبتذل می خواهم
بر در خانه ی دوست زده ام تا نیمه شب
رفقا جمع اند و من از لیلی عسل می خواهم
چو نیافتم رخ پر مهر عزیزم را. در پی اش
از مه و خورشید و فلک راه حل می خواهم
نبض  واژهایم آنطور که باید بزند نمی زند
ای صاحب اجل من زتو مرگ و اجل می خواهم



[ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



حقبقت

قلمی برمیدارم و دفتری را سیاه می کنم
شهری را ز خوب و بد زمانه آگاه میکنم
می نویسم ز غارت آفتابهای دزدیده شده
میدانی را ز آشوب شاهان  قتلگاه میکنم
رودهای خسته و گمگشته ی این دیار را
از ترس کاکتوسها مخفی در چاه می کنم
دهان پنجره ی اتاق را گل گرفته اند اما
من یواشکی خزان باغ را نگاه می کنم
ناتوانتر از آنم که کفترم را سوق دهم به آسمان
بال و پرم را در همین قفس تباه می کنم
همچو خورشید تنم میسوزد اما به ناچار
با هزل و غزلها حقیقت را گمراه می کنم



[ سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 ] [ 01:57 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



گوش کن

روی سخنم با توست پس خوب گوش کن
آسمان و زمین و زمان را ز دنیایت فراموش کن
خراب است احوالم همانطور که میبینی
زحمتی نیست این دوا را برایم دم نوش کن
گر جه تلخ است طعمش همچو زهر
بدم بر آن و با نفسهایت جام را بهنوش کن
بمان و رحمی کن بر بخت سیاه سینه ام
خرابات دلم را با تاج سکندریت تو بوش کن
آغوش خسته ام را جان تازه ای ببخش
هر چه غم و درد است در سرایم خاموش کن
بشکن این بغضی که به دار کشانده روح کلامم را
پیدا شو و شهری را با غزلهایت مدهوش کن









[ یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 ] [ 12:37 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



طوفانی

 در آسمان شبم دیگر هیچ ماهی نیست
خبری از ستاره گان دنباله دار هالی نیست
دل به دریا زدم و غرق در امواج طوفانی اش
در نگاهم ردپایی از مسکنهای ساحلی نیست
نذر و نیازها ریختند به پای شفای تن تبدارم
چو دیدند از زاری بسترم امید حالی نیست
روزها در پی هم می گذرند. اما افسوس
ز تقویم خشکم انتظار شکفتن سالی نیست
گیسهای پریشانم را طلبی نیست به چنگ دلبری
حس مرده ام را اثری از جرقه ی اتصالی نیست
عاشقان همه جمعند ز محبوب دل غزل می خوانند
آه شعرهای سوخته ام را شور و شوق پر و بالی نیست



[ جمعه 4 اردیبهشت 1394 ] [ 04:14 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



حذف شد

آمدی و تمام دردها ز بسترم حذف شد
هر چه غم بود زخطوط دفترم حذف شد
پر و بالت شدند سرمشق فصلهای رهاییم

حلقه ی بندگی ز پای بشرم حذف شد
 آفتابت که طلوع کرد در فضای سینه ام
ظلمت و سردیها ز دل سحرم حذف شد
خندیدی و باغی زغنچه ی لبانت شکفت

تشویش ها ز کوچه ی هاجرم حذف شد
دست در دستت  شهری را فتح کرده ام
چنگیزها ز نقشه ی خاکسترم حذف شد
آمدی و شادیها ساکن شدند در سرایم
شراره و اخگرها ز شعر و هنرم حذف شد





[ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ] [ 03:05 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



ترنم

ترنم باران بهاری در نوایت هویداست
ز سبزی نفسهایت شهری مسیحاست
مستانه ی فرهادی در دل غزلها
با حضورت بیستون در یادها پا برجاست
یوسف سینه ای و شفای دیده ی بیمارها
ز تب و تاب دوریت تمام مصر زلیخاست
شب و سکوتش هم بستر نگاهای توست
در فراسوی دشتها ماهتابت تسلاست
چرخی میزنی و زمینی زیر و رو میشود
دنیایی ز رعنایی قامتت در  شگفتاست
تمام غزلها  کم  آورند ز توصیف وجودت
گرمی کلامت نفس تک تک واجهای الفباست


 
 



[ سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



حکاایت دل

دل که دل نیست جهنمی از تنش است
آتشی در غم فراق سیاووش است
هر دم بهانه گیر نبود یاس و لالهاست
در داغ باغش خاکستری فروکش است
روزگاری مهر و صفایش ورد زبانها بود
افسوس حالا پادشاهی سرکش است
چو غریبه ایست در نگاه کوچهای شهر
آن عاقل سری که دیگر قمه کش است
نفسی نمیدمد از درون سینه ی سرخش
بر فراز کوههای تفتان او تابوت کش است
پروانه ی تن را سوزانده در آغوش شمعها
 مثل اینکه تابع آیین رندان بلا کش است







[ سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



می شود

میشود یک دل سیر نگاهت کنم
از شقایق های دشت رهایت کنم
میشود در نگاه آبی ات غرق شوم
تن را اسیر چشمان سیاهت کنم
میشود که دستهایت را بسپاری به دلم
سوز دلتنگی ها را بدرقه ی راهت کنم
میشود هوایت در سینه ام نفس بکشد
دل آشفته را لبریز از جام صفایت کنم
میشود از رفتن و نیامدنها برایم نگویی
در کنارم بمانی و خادمی سرایت کنم
میشود دل بیقرارم را اینقدر آشوب نکنی
تا ته دنیا شعر و غزلها را فدای پایت کنم


[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 09:42 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



گره

آه از مشت هایی که گره ی سینه ام را وا نکردند
ز مستانه شرابهایی که تب میخانه ام را دوا نکردند
آتش افتاد به جان  مزرعه ی زورقی ام
بخت وتقدیرها با هیزم تنم خوب تا نکردند
پایان خزان مرا خبری نیست ز بهار و طراوتش
زردی و بی برگی را کلاغان ز باغم سوا نکردند
کس نفهمید طوفان به پا شده در نگاهم را
امان از مرواریدهایی که صدفم را درسا نکردند
غبار و زنگار گرفته است آینه ی الهی ام را
سجاده هایم آنطور که باید خدا را صدا نکردند
شعرهایم خیس شده از باران دردهایم
افسوس ز غزلها که رحمی بر دل سودا نکردند




[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



نوا

در فراغ روی ماهت گیتارها نواخته ام

ز خمار چشمهایت زندگی ها ساخته ام

کمی آهسته تر قدم بردار شیرینم

که در پیشگاهت آرامش ها  یافته ام

بیا که ز هر زمانی تشنه تر است لبانم

ز زهر جام تو من عسلها نوشیده ام

فرهادم و دلبری می کنم در سرایت

تندیس نامت را بر بیستونها افراشته ام

پیر شده ام و عزلت نشین کوی و برزنها

عمری آردها را بیخته و الک ها  آویخته ام

هر لحظه که یادت جاری میشود در خیالم

قلم برداشته و دفترم را به غزلها آمیخته ام





 



[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 01:57 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



ملول

ز هر زمان که دیده ای مرا ملول ترم
در نگاه شب ز هر خلوتی معزول ترم
گم کرده ام خودم را در تنهایی سینه ام
در میان حلالها ز هر اکسیری نامحلول ترم
پیچیده ام و جوابی نیست برای تقدیرم
از هر معادله ی جبری که خوانده ای مجهول ترم
هر ثانیه تهدید میکنند هوسه ها سجاده ام را
افسوس که در نزد کردگارم ز ابلیسها مخذول ترم
شرمنده ام ز گوهر خلقتی که بر گردنم آویختن
آه از من اشرف مخلوقات که ز همگان نامعقول ترم
تباه شده ام و قاصدی نیافته ام در این بیغوله
نفسها را کشته ام و ز عقربه های زمان عجول ترم



[ یکشنبه 30 فروردین 1394 ] [ 03:46 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 16 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]