تعداد کل صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 ... دلنوشتهای خودم

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

مادر



[ دوشنبه 15 دی 1393 ] [ 02:45 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



میبینی

چشم باز کنی زخم هایم را میبینی
قامت خمیده ی تنهایم را میبینی
خوب اگر نظر کنی چشمانم را
خستگی غبار سفرهایم را میبینی
در پی ات پا به پای باد ها دویده ام
گرد گرد خس خس نفسهایم را میبینی
آینه بی هوا دلتنگ نگاههای توست
خودبینی در خود شکسته گیهایم را میبینی
دشت خوابیده را که بیدار کند بعد از تو
سرخی ضعف شقایقهایم  را میبینی
غروب دلگیر جمعه ها بوی تو را میدهد
یاسین  و ملک دعاهایم را میبینی





[ سه شنبه 11 فروردین 1394 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



آن روزها

خاطرات شیرین آن روزها را یادش بخیر
های وهوی دوستان و آشنایان را یادش بخیر
جوی آب ونغمه ها ی دلنشین قمریان
چهچهه ی بلبلان وپرواز قاصدکان را یادش بخیر
صدای قل قل سماورها  و قیل و قال آدمیان
همهمه ی باغ 
و عطر یاس خانه را یادش بخیر
کمر خمیده و عصای چوبی پدر بزرگ
عینک ته استکانی وقصه های شیرین مادر بزرگ را یادش بخیر
سبزی زندگی و سوسوی کلبه ی امید رو به فرداها
نفسهای راحت و بی دغدغه ی دیروزها را یادش بخیر
رقص روسری  و چارقد زنان به دست نسیم
ناله ی نی شبان دلبسته به بیابان را یادش بخیر
بوی باران و دیوارهای خیس کاهگلی ز خشت

شعمدانی ها و حوض ماهیان را یادش بخیر
بانگ اذان و قامت تنومند پدر در پی تکبیر صلات
 عاشقانه های مادر در گهواره ی کودکان را یادش بخیر
دفتر کاهی و دنیای پر از لبخند سادگی
زنگ انشا و کوچهای پر زبرگ خزان را یادش بخیر
برف و شب یلدای زمستان را چه خوش بود
کرسی و دلهای پر ز شکوفه ی بهاران را یادش بخیر
زیبا بود و رویایی دنیای بادبادکی آن روزها
خدا و رنگهای آسمانی رنگین کمان را یادش بخیر




[ دوشنبه 10 فروردین 1394 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



عاقل

جان داده ام در قفس مرغان خانگی
در عجبم ز عشق بیژن و منیژهای شاعری
چه خبر ز فرهاد و  لعل لب شیرینش
این روزها همه دل سپرده اند به
هوای نفسانی
تمام شهر مرده اند در نگاه خسته ی غروب
گرگها را دیده ای به تن کرده اند عبای روحانی
 بشریت کافر شدند  و منکر دین و شعار
آن لحظه که عیاشی شد عابر کوچه های آزادی
ز پنجره ی خدا هم  رحمتی نمیبارد بر تنمان
وای از این دلهایی که ولگرد شدند در خیابانهای حیرانی
مرگ را هنوز ندیده ایم  که به پایانها خوش باشیم
 افسوس ز سرنوشت عاقلانی که تلف شدند در این ویرانی



[ دوشنبه 10 فروردین 1394 ] [ 04:19 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



درد

حال و هوای دیده ام پر ز بارانهاست
کفاره ی اشکهایم در آغوش ابرهاست
من روزه ی سکوت را شکسته ام
تا طلوع افطار بغض هایم فرسنگهاست
ز دیده ی دوست که خبری نیست حالا حالا ها
کسی چه میداند در دلم چه  آتش هاست
تاب و توان ز روی و چهره ام پر زد و رفت
باغ خشکید و حیاتمان خالی از آفتابهاست
رنگ رنگ آسمان سینه ام تار و کبود
دفتر شعرهایم را که بگشایی پر از دردهاست
دایره ی واژه هایم سرد و پر از شوکران
غزلهایم را چشیده ای که پر از هلاهلهاست












[ دوشنبه 10 فروردین 1394 ] [ 02:13 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



رفتی

به یک دیده عاشقم کردی و رفتی
با نگاه پر ز مهرت دیوانه ام کردی و رفتی

ز شهر شقایقهای سرخ آسمانی آمدی
حال واحوال دلم را بارانی کردی و رفتی
ای یکه شکار چی سرسبد باغ بهشت
آهویت را 
آواره ی کوه وبیابانها کردی و رفتی
آشفته و سرگردان در پی زلف پریشانت ای یار
گفته اند ترک این کویرستان کردی و رفتی
شفای بستر تبدار و ملتهبم به دستان توست
زهی خیال که عصا را در نیل انداختی و رفتی

ان یکادها را بدرقه ی راهت کرده ام برو بسلامت
دریغا ز زخم عشقی که بر سینه ام گذاشتی و رفتی



[ شنبه 8 فروردین 1394 ] [ 04:47 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



می آیم

می آیم ز دشت هرج و مرجها
ز آسمان شهر هفت رنگها
می آیم فریاد بکشم حقم را
واستانم سهم خسته ی دلم را
می آیم نشان دهم زخم های سینه ام را
اشک های بی امان دیده ام را
می آیم با سری پر ز سوال
با ذهنی آشفته ز حال
می آیم جواب ها را خودت بده خدایا
راه درست را خودت نشان بده خدایا
می آیم بپرسم اینهمه فقر ودرد برای عده ای بابت چه
شکم سیری و راحت طلبی عده ای را بابت چه
می آیم بپرسم تنگ شدن دنیا برای عده ای بابت چه
زندگیه پر ز قصر و کاخ عده ای را بابت چه
می آیم بپرسم اینهمه غم برا ی مظلوم بابت چه
پیروزی وسلامتی ظالم را بابت چه
می آیم بپرسم کی تمام میشود اینهمه تفاوتهای زیادی
کی عدالتت رنگ پیدا میکند به معنای خدایی
می آیم بپرسم میزانت را کجا پنهان کرده ای
آسمان شهر ات را کجا رها کرده ای
می آیم که آرام کنی جانم را
شفا دهی دیده ی زارم را
می آیم ناامیدم نکن ز دستانت
خودت را نشان بده در طبیعت چشمانت




[ جمعه 7 فروردین 1394 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



درس زندگی

در همین حوالیت مسکنها را یافته ام
ز چشمان ساحلیت آرامشها را خوانده ام
ز شهر و هیاهوی ثانیه ها گریخته ام
ز حضور شیرینت آبادیها  را ساخته ام
پا بر مرکب سپیدو وزینت نهاده ام
ز کمان ابرویت تاج سریها را تافته ام
پادشاهی میکنم ز دولتت ای دوست
ز عطر تنت دیبای یمنی ها را بافته ام
کنج میخانه ات را دیدم  و دل سپرده ام
ز شراب نابت داد فرهادها را ستانده ام
مه چهره ام بمان و ببین که در آستانت
ز درویشها درس ،های وهویها را آموخته ام






[ چهارشنبه 5 فروردین 1394 ] [ 07:42 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



تنها

کسی به غمخانه ی ما سری نمی زند دگر
پلنگ هم بر احوال زار ما چنگی نمی زند دگر
سوخت ز دلتنگی سینه ی داغدار و آتشین ما
مرهمی ز جانب یار بر دل ما پاتکی نمی زند دگر
روییده اند شبنم ها  ز خیال رویت ای دوست
رفیقی به آلونک مخروبه ی ما دری نمی زند دگر
در فراق چشمان طنازت ناله ها مینوازم  هر دم

ز بغض پر ز هق هق ما نی دمی نمی زند دگر
بر در خانه ی ماهتاب زدم تا مشرق صبحدمی
ز پنجره ی اتاق ما صبا نیز چرخی نمی زند دگر
ز قلم چاره ساخته ام و  شعری سروده ام
در این غزلسرا ی ما بلبل نغمه ای نمی زند دگر





[ سه شنبه 4 فروردین 1394 ] [ 09:32 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



گفته اند

خدا را شکر گفته اند همه چیز خوب میشود اینجا
در سال جدید همدل و همزبان پیدا میشود اینجا
کمر ملت ز فشار اقتصادی راست میشود
خدا ز پشت آسمان شهر هویدا می شود اینجا
بیکاری حذف میشود در این دوران هرج و مرج
رشوه و پارتی بازی قاعده ای نابجا می شود اینجا
 هر چه دود و بیماریست دور میشود ز فضای آدمیان
هوای پاک و آباد نفس مسیحا میشود اینجا
خبری زغم و غصه نیست دگر در این دیار
حکومت علی بر زمینیان حکم فرما میشود اینجا
گفته اند ناعدالتی و نابرابری را دار میزنند
ارزنی ز بیت المال رو نما میشود اینجا
این تمام حرفها را خوانده اند بر دل شهر
موعودش زمان صاحب الزمان اجرا میشود اینجا



[ دوشنبه 3 فروردین 1394 ] [ 03:04 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



این روزها

جا مانده ایم ز قافله سالار عشق
حسرت به دل ز چیدن میوهای باغ بهشت
عاشقان ره فردوس به جان خریدند و رفتند
دریغا ز ما که گلاویزیم هنوز به دست سرنوشت
ماندیم با دشتی پر ز شیدایی و سرگردانی
خوش به سعادت این مسافران پاک سرشت
خدا را گم کردیم در  میان ابلیسهای شوم
وای به حال روزگار ما کلاغان زشت سرشت
بازیچه رنگها شد مزرعه ی هفت رنگ دنیایمان
هوسها توشه ی فردا شدند ز خاک زیر کشت
چه بگویم زسیرت  وطینت بد این روزها
اشتباهی ز اول کج نهادیم دیوار  را ز خشت






[ یکشنبه 2 فروردین 1394 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



عیدتان مبارک عزیزان

آرزومندم تمام روزهایتان بهاری
عید در تک تک ثانیهایتان جاری
تا زمانی که نفس هست کاری
سبزی بر سر سفره ی شما ساری



[ یکشنبه 2 فروردین 1394 ] [ 02:01 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



می گریم

جانانم را چه شد که اینطور می گریم
در غم دوریش همچو ابر بهار  می گریم
سوختم ز فراغش و جان را نوایی نمانده
چو شمع ز نبود گلستان تنش زار می گریم
مهجورم و آشفتگی عیان است ز چهره ام
بر سر تربت پاکش بی حد و اندازه وار می گریم
به کوه و بیابان پناه بردم ز فرقت دیدارش
بالشتها پر ز اشک تا اذان صبحدم مرگبار می گریم
یاس احساسم بیخبر است ز احوال پریشانم
ز بوی پیراهنش با دیده ای خونبار می گریم
تو را که ندارم در کنارم ای عزیز ترین عزیز جانم
همره میشوم با سجاده ام بیقرار می گریم





[ شنبه 1 فروردین 1394 ] [ 11:34 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



باداباد

نالیده ام ز دست زمانه و عاقبتش
دیوانه ی شهر شده ام و غمش را بادا باد
خیری ندیده ام ز تقدیر و حکمتش
مابقی ایام هر چه خواهد شد باداباد
شهر میخندد و میگرید به من چه
او که نیست در کنارم حس را باداباد
آنهمه  التماس و زاری آخرش را چه شد
فال ما را آخرش هر چه هست باداباد
دست به دامن پروانه ها زدم و نیافتمش
شمع میشوم و میسوزم ز فراغش باداباد
خاکسترم را آویزان سردر شهر کنید
که ببینند شرح حالم را و هر چه شد گویند باداباد



[ جمعه 29 اسفند 1393 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



بهار

می رویند ثانیه های بهاری ز تقویم
دل را چه شده اینقدر بیتاب ز تقدیر

عید آمده و پرستو شهر را خبر میکند
نوروز مرا بین ز زمانه چه ناله ها میکند
بلبل مینوازد و گل جان میگیرد ز خاک
یاس مرا چه شد که حذف میشود زباغ
چشمه هیجان میگیرد ز دل سنگ
شقایق ام  پر می کشد ز دست بخت
سبز شد زندگی ز پویش جوانه ها
سوخت سینه ام ز فراغ یارم در آدینه ها
دشت رنگ میگیرد ز سبزی و شادابی
شعر من خزان میشود ز زردی و بیماری







[ سه شنبه 26 اسفند 1393 ] [ 09:06 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



رحم

کاش میشد زندگی را دوره کرد
دست در دست یار خاطرات را زنده کرد
کاش میشد خنده می نشست جای غم
سینه آسوده نفس می کشید ز سوز درد
کاش میشد  سبز میشد برگهای خزان ما
عمر جاودانه میگرفت یار همیشه بهار ما
کاش  آرزو ها بوی حقیقت می گرفتند
کابوسها ز رویاها رنگ می گرفتند
کاش دیوانه بودم و مست و ناهوشیار
ز دست زمانه نبودم اینقدر زار و نالان
کاش خدای آسمانها رحمی میکرد بر حالم
مهمان سینه ام میکرد یارم را در خوابم


[ سه شنبه 26 اسفند 1393 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 16 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]