تعداد کل صفحات : 16 ... 2 3 4 5 6 7 8 ... دلنوشتهای خودم

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

مادر



[ دوشنبه 15 دی 1393 ] [ 02:45 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



امسال

نم نمک می آید فصل بهاران
کوچها پر ز عطر خوش باران
خنده می شکفدز شاخهای سرد
تقویم زنده می شود ز هیاهوی سبز

چلچله پای کوبان و دشت خانه تکانست
چشمه جوشان و باغ خروشانست
اسفند بارو بنه بسته و دور میشود زشهر
نوروز هویدا میشود ز سبزه سرو و سمن

پرستو رقصان می نوازد دهل بهاران
زندگی شادان ز آغاز نو سبزه زاران

هفت سین رنگ میگیرد ز آیین آریایی
قرآن خوانده میشود بر دلهای اهورایی
دو صد افسوس دریغ ز ثانیه های امسالم
زرد است برگ به برگ احوال بهارم
پر کشید و رفت عزیز جانم  ز سرایم
اشک شد سهم دل من ز بهارم 


[ یکشنبه 24 اسفند 1393 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



کو

ی دل به کجا میروی و یارت کو
چه خبر از آن عزیز و غمخوارت کو

پینه بسته ای دل  را و مرهم جانت راکو
تاریکی ره ندیده ای و فانوس روانت را کو
آفتاب سینه را چه شد مهر آسمانت را کو
اختران سرد شده اند فروغ ماهتابت را کو
به کجا چنین شتابان دستان نگرانت را کو
دلداده ی عشق توییم پر و بال سوزانت راکو
رستن
خارها ز چشم ما سبزه ی بهارانت را کو
کابوس رویید ز بستر ما نغمهای مهربانت راکو
غزلها پر کردند فضای دل ما نوای کلامت را کو
غم نواخت آهنگ غصه ی ما عزیز جانم را کو



[ شنبه 23 اسفند 1393 ] [ 03:45 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



قضا و قدر

زنجیر فلک بستند بر تار و پود جسم  ما
گفتند این است عاقبت قضاو قدر حال ما
ره زندان را نشان دادند به سمت  دل ما
گفتند اینست سزای چشم عاشق دل ما
ز کوه و بیابان سردراورد احوال خسته ی ما
گفتند اینست وعده ی بهشت خیال ما
چشمه ها خشکید کنار پای احساس  ما
گفتند اینست شکوفه ی بهاران باغ ما
روزگار بارش را نهاد روی شانه های زار ما
گفتند اینست تحفه ی زمانه به آغوش آوار ما
شعر سیراب  شد ز واژه های تلخ ما
گفتند اینست یگانه مرهم سوز سینه ی ما


[ پنجشنبه 21 اسفند 1393 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



شاعری

 کس را دق البابی نیست بر در غمکده ی ما
ساقی مکدر ز جام تهی از شراب میکده ی ما
یاران
همه بار سفر بستند  ز آسمان چشم ما
خشکید جوانها ی امید ز عطش کویر دشت ما
روزگار بافت جامه ای ز جنس  غم بر تن ما
زمانه شاباش کرد تحفه ای ز سنگ بر سر ما
همدردی نیافتم ز این اقیانوس عظیم کردگار
غرق شدند گوهران در رنگ و لعاب مرداب روزگار
کوکب هدایتی برون نیاید وندر دل این گمراه دیار
پنجره چشم بسته  ز دیدن این مشکین سرای
مرا چه کار به پاره غزل سرودن و ادعای شاعری
مرهمی نیست برای درد کاری ام  قلم شده تشاعری


[ شنبه 16 اسفند 1393 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



دولت

روزگاری مرا در باغ  دولتی بود
زسبزینگی اش همایون سعادتی بود
پرند تن را بافته ز قبای سبز او
عشق را یافته زسرای دشت او
 امید جان گرفته ز ارزق چشم او
غزل زاییده ز مسیحا مبارک دم او
عزت یافته ثانیه ها ز حضور  رعنا قامت او
خوار شده خطا ها ز توانا حکمت او
مشام خوش است ز صبا صبحدم او
درد تسکین است ز نوازش پیراهن  او
واژه ناتوانست ز بیان عظمت وصف او
سخندان خود میشناسد بهای الماس تن او


[ شنبه 16 اسفند 1393 ] [ 01:20 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



کالبد

دریا منجمد شد تلاطمش
در انجماد زمان
شریعت گیاه  زیر سوال رفت
محراب پر شد ز امواج ناواژهایی

که خود نمیفهمد درک فاز سنگینش را
تورحجاب به مضحکه گرفته شد
دست های پاک احساس
آلوده شد در مرداب پلیدی
سرقت جامه ی عمل پوشید در شهر
چشم کلاغان را دید
پیرو مترسک باغ شد
گوش شنید صدای پچپچ تاراج
خفه شد در کنج قفس هراس
ذهنها به حد بی نهایت نادان شدند
مغز راز هستی را در گور کرد
هوای هوس قامت رعنا کرد
آدم  آدمیت را زیر تیغ جراحی جا گذاشت و
خوی حیوانی را پرورش جان داد
انسانیت را دار زدند
که عبرت گیرند
مبادا تکرار شود دوران آسمانی
همه چیز را تصنعی رنگ و لعاب دادند
سبزینگی باغ
سرخی سیب
بوی یاس
صدای پای احساس
همه بوی گرفتند ز خلق خدا
و خلق خدا رنگ گرفت با نفس رضا
اینطور شد که نما دادند کالبد را
به شکل آدمی
سیرت را پر کردند ز دیوهای شیطانی


[ شنبه 16 اسفند 1393 ] [ 01:03 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



عدالت

چه گنگ است آینه طبیعت
بهار آمده
اما
خشک است شاخه ی بید
سرد است لاله های حس
گیاه ارتداد یافته
گل نجابت را گم کرده
مرغ
پرو بالش را سپرده
به دست جلاد
عریانی غزل
رتبه ی اسکار گرفت
جایزه صلح
تقدیم ملخی شد
که پیروزمندانه
به تاراج کشاند
مزرعه ی همسایه را
جایز نوبل را دادند
به فکر بکری
که یافت معادله ی
بینهایت
فاصله بین سروها را
یونیسف دستور بمباران صادر کرد
بر دشت جوانه ها ی فقر
و میزان
میشنوم صدای کفه هایش را
که تشویق میکند
عدالت
پهن شده بر سر سفره ی امروز را



[ شنبه 16 اسفند 1393 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



پایان

شیخ ما نشسته بر روی منبرش
واژه ها را نوشته در میان دفترش
دیکته میکند کلمات  را به فهم
گوش. جان و دل میدهد به بحث
سخن میگوید ز لفافه ی تن
 ز حجاب نشسته بر قامت زن
نقل قول میکند ز زبان کردگار
ز طبیعت پر نقش و نگار روزگار
پرده بر میدارد ز رازهای  هستی
نشان میدهد درهای خوشبختی
غرق میشویم به آیین گیاه
پر میشویم ز پاکی برگ سنا
پای موعظه که مینشینم
همه یک دل میشویم خدا
وای از آن دقیقه که میگذرد
تماما فراموش میشود اله
خدا که هیچ دور ز دست ما
بنده ی خدا کنار دست ما
قاتل جانش میشود افکار ما
نمی بینیم فقر  هم نوع را ز یتیم و مستمند
 به دست میگیریم مال دنیا را سفت و سخت
غافل از اینکه که فردایش هیچ نماند جز کفن و دفن
دیده تماما میبیند حسرت سرنوشت  دگری
 عبرتی نمیشود عقل را ز عاقبت تقدیر دگری


[ جمعه 15 اسفند 1393 ] [ 11:25 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



خاطرات تو

گفته بودم گر بروی میمیرم
ز فراغت آبله ها میگیرم
گفته بودم من خراب خرابات توام
می ننوشیده مست چشم طناز توام
گفته بودم تمنای سرم وصال دست توست
سفره ی دلم همنشین شقایق های  دشت توست
گفته بودم بی تو خوابهایم میمیرد
کابوس میشود و ذره ذره جان مرا می گیرد
گفته بودم بی تو کوچه ها میشوند رفیق نگاهم
دیوانه ی شهر میشوم و سنگ میشود بدرقه ی راهم
گفته بودم ز خاطرات تو باران می بارد
غزل پروانه میشود و ز مشعلت جان می گیرد






[ جمعه 15 اسفند 1393 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



یاس

کی شود بار سفر ببندد جسم من
دل ز شهر و آدمیان بکند چشم من
همسایه ی آسمان شود دل من
ره ماهتاب را بپیماید تن من
طرح رفاقت ببندم با حوری پریان
هم سفره شوم  با غزل سرایان
 فکرها را بشویم ز درد زخم
آسوده بخوابم در پی قصه ی وهم
 فریاد  رهایی بکشم ز ظلم دهر
پاره کنم غل و زنجیر ز دست غم
هم آشیان شوم با گنجشگها
نغمه ی بهاری بسرایم با چلچلهه ها
 پیراهنم  رنگ یوسف گیرد
دیده ی نابینایم شفای یعقوب گیرد
پر شود ز خدا  خانه ی ما
یاس پیدا شود زباغ محفل ما


[ پنجشنبه 14 اسفند 1393 ] [ 02:37 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



خار

به دار آویخته شد روان بی جان تنم
چو نفس ایستاد ز ضربان قلب دلبرم

اشکها ریختم به پای ماندن در تنش
یاقوت را مجالی نبود ز جبر رفتنش

اوج گرفت به سوی بیکران ترین کران
ستاره ای سهیل شد میان اختران
دشت رنگ غم گرفت ز درد دل ما
آذر به آتش کشاند پر و بال تن ما
سینه سوخت در فراق تنگ یارش
کویر کم آورد ز چاک های خروارش
 آنقدر نالیدم ز دست گلچین روزگار
عایدم نشد هیچ جز زخم خار روزگار





[ یکشنبه 10 اسفند 1393 ] [ 09:04 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



باز باران

باز باران
با بهانه
با اشکهای فراوان
میشکافد بغض سینه
یادم آید روزهای قدیمی
در کنار یار صمیمی
بال میساختیم
ز بادهای بهاری
اوج میگرفتیم
با قویهای دریایی
دور میگشتیم ز هیاهو
میافتیم دنجی بی تکاپو
غرق می شدیم ز رویا
کاخ می ساختیم ز دنیا
سبز میشد آرزوها
رنگ میگرفت زندگیها
شعر میساختیم ز واژه ها
غزل می سرودیم زگیتارها
پنجره میخندید ز شادی ما
آفتاب حیران زمستی ما
چه خوش بود آن روزها
چه گوارا بود آن دورها
چه زود آمد این روزها
حال نشسته ایم کنج تنهایی
میسراییم خاطرات بارانی
زندگی میکنیم با یادبودها
قاب میگیریم ز پنجره ی دوست ها



[ یکشنبه 10 اسفند 1393 ] [ 07:42 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



هم نوا

یک صدا سخن میگویندزنیامدنت
ز بیوفایی زمانه و کم رنگ شدنت
دل که نمیفهمد قاعده ی بازی را
بیقراری میکند بهانه ی نداری را
سینه چه میفهمد وسعت جور
و سرکشی وظلم و بیدادو جفا
عقل اگر باشد در دیده ی بینا
اعتراضی نیست ز تقدیر دنیا
اختیار را گر به کار گیرد فکر دانا
زندگی را به کام گیرد مرد توانا
هم نوا میشود با کوک سازش
امید میرقصد با تیک تاک ربابش




[ شنبه 9 اسفند 1393 ] [ 02:28 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



نگرش

در عجبم زنگرش آدمیان
زندگی بهشتی را نمی فهمند
آن هنگام که
شعله های جهنم به جانشان می افتد
باغهای زندگی به یادشان می آید



[ شنبه 9 اسفند 1393 ] [ 01:38 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مرگ

ز دست دهر را هیچم گزیری
چو نشتر در دست گیرد ناگریزی
چنان از پای درآرد شیرین پیکر تو
که انگار نزاییده نفس از دامن تو
به دست خاک میسپارند دولت تو
کفن می شود یگانه هم صحبت تو
دست کوتاه میشوی ز دنیای مادیات
هم نوا میشوی با سرای روحانیات
اعمال دنیا وزن میشود در محضر تو

حاصلش هویدا میشود در دفتر تو
شاهدان گواه می دهند ز
عالم تو
عدالت معنا می شود در منظ
ر تو
بیا دور اندیش باشیم و نیک سرشت
که پایان کار ندامت نشود سرنوشت




[ جمعه 8 اسفند 1393 ] [ 05:45 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 16 :. [ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]