تعداد کل صفحات : 16 ... 3 4 5 6 7 8 9 ... دلنوشتهای خودم

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

مادر



[ دوشنبه 15 دی 1393 ] [ 02:45 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



روزگار

روزگاریست که شهر نمی خندد
طفل  در پی بادبادکش نمی گرید
روزگاریست کوچه غم خیرات میکند
باغ در داغ لاله اش هیهات می کند
روزگاریست مجنون مرده در حس ها
لیلایش  گم شده در میان رنگ ها
روزگاریست که دینار شده ارزش ما
پریچهرگی عیان کند عیار سیرت ما
روزگاریست پنجره چشم بسته زبشر
مهر و دوستی رخت بر بسته ز شهر
روزگاریست که آدم به آدم بد می کند
در محراب صلات دادار را رد  می کند
روزگاریست زبانها خدا خدا می کنند
فکر و عملها  ابلیس را صدا می کنند
روزگاریست فقر می خورد لاشه ی تن
ذهنها درگیر شده اند در حرص دهر
روزگاریست که نی ناله می نوازد
شاعر در غزلهایش افسانه میسراید





[ پنجشنبه 7 اسفند 1393 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



جاودان

مادرم امشب را
برای تو می نویسم 
فقط برای تو
ای بزرگترین حسرت بغض های سینه ام
ای والا ترین بخشنده
ای  گرمترین حس دنیا
فقط برای تو
تویی که
تمام اشک ها و غم ها بوی تو را میدهند
تویی که
هیچوقت مرا شرمنده ی توبه ی شکسته ام نکردی
تویی که
آسمان ابریت همیشه آفتابی بود برای ما
تویی که
سینه ی پردردت همیشه جشن میگرفت برای ما
تویی که 
دستان ثروتمندت معجزه میکرد وکاخ می ساخت زفقر ما
 امشب
احساس مجنون است
لمس بی حس است
دل میتپد ضربانش نا آرام
 واژها سرگردانند
مادرم ای شاعر شعرهای من
ای وزن آهنگهای من
تمام غزلها
تمام دیوانها
کمرنگ میشوند در برابر سرودهایت
مادرم  ای عشق ابدیم
تو پایا میمانی در سینه
تو زنده ای در زندگی
ای جاودانه ترین واژه



[ پنجشنبه 7 اسفند 1393 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



سور

ماهیان حوض
امشب را
جشن گرفته اند
چهر ه ی ماه را
حک کرده اند
بر تن آب
ستارها یک به یک
به زمین
دعوت شده اند
اطلسی و شعمدانی
نشسته اند کنار حوض
سرو قامت خم کرده
ببیند هنر نمایی ماهیان را
بید می نوازد
زنجره آواز می سراید
حلزون کف می زند
گنجشگ امشب را
دیرتر میخوابد
شادی اینجا می خندد
اما نا گهانی پیدا می شود
صاعقه ای زود گذر
بارانی میشود طو فانی 
و چهره ی ماه گم می شود
در امواج ویرانی
 و سور  ماهیان
در لحظه ای
خراب می شود به آسانی



[ پنجشنبه 7 اسفند 1393 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



یار

ای یار دیده ای نظر کن به حال زار ما
خورشید را رها کن بنشین کنار ما
ای یار زندان و فلک شد سهم دل ما
وای از این در به دری که شد حاصل ما
ای یار تهی شد سجاده ی پر نیاز ما
توبه شکست و خطا عیان شد ز کار ما
ای یار طلسم نگاهت کشت دل ما
بشکشن  این سحر و جادو را ز فال ما
ای یار بلبل نومید است ز بهار باغ ما
زندگی انس گرفت به جاودان خزان ما
ای یار خشکید نبض احساس  زتن ما
امان ز سرابی که پیدا شد در خیال ما
ای یار سوختن در عدم غزلهای ما
زهی افکاری که جاری شد درکلام ما


[ پنجشنبه 7 اسفند 1393 ] [ 06:45 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



پنجره

پنجره را ببند افکار بیرون نروند
آبروی سینه را زتن به یغما نبرند
پنجره را ببند هور جیره بندی است
عشق را این روزها خالی بندی است
پنجره را ببندد هوا طوفانی است
مخروبه ی ما رو به ویرانی است
پنجره را ببند شقایق پر زد و رفت
این دل دیوانه ی ما غم زدو بس
پنجره را ببند قناریان نبینند گل را
پروانه شوندو به آتش کشند جان را
پنجره را ببند آفتاب را آمدنی نیست
سرو قامت شکسته را دیدنی نیست
پنجره را ببند شعمدانی مرده است
ماهی زافسردگی خلوت گزیده است
پنجره را ببند هوای نفس کم است
در ویرانه ی ما خدا بسی کم است



[ سه شنبه 5 اسفند 1393 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مجنون

واژه به واژه فکر توست
بیت به بیت یاد توست
خمره و میخانه تویی
می در قدح اندازه تویی
مور منم مرگ منم
زنده تویی واژه تویی
ای به رهت فتاده ام
وان زدلت بمرده ام
چند صباحیست که رفته ای
جان ز دلم گرفته ای
درد به سرم نشاند ه ای
همسفر باد شده ای
همدم خاک شده ای
ای عزیز جان آمدنت را چه شد
همیشه بودنت را چه شد
سوگند سخن شکسته ای
بی وفایی ز ایام آموخته ای
چشم به درت دوخته ام
غزلها بی قافیه سروده ام
صدر نشین عرش شده ای
غافل از سرای فرش شده ای
آسمانی شده  است جان تو
غافل ز فضای خلق شده احوال تو
ای به رهت نشسته آفتاب
ای در قدحت جای گرفته ماهتاب

رسوای شهر شد آبرویم
مجنون عالم شد آرزویم
فراغ به آتش کشاند جانم را
سوزاند گیسوان آمالم را
روزگاریست با قلم دمساز شده ام
همدم  شمع و گل و پروانه  و ساز شده ام
نی نی که غزل نیز ناتوانست ز دلداریی ام
لطفی کن و سری بزن به ناجیز دارایی ام
 
 




[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



تو.....................................

به هر کجا که بنگرم منظر توست
پنجره را باز کنم
آفتاب رنگ توست
خیالها امان نمی دهند
زمان زمان  وصف توست
 دل ز آسمان بریده اند اختران
مه آسمانشان
چشم توست
شب تار را چه خیال
روشنی ره
چلچراغ دست توست
فارغ است سینه ز درد
چو نشانه اش
مهر بیکرانه ی دشت توست
ز کویر چه هراسی باشد
چو سبو

سیراب زعطش لعل توست
درویشم
ناچیزی ام را چه ملال
دولتم شعشعه ی حضور ناب توست








[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] [ 05:07 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



دیروز

دیروزها حرف دارند
قصه ای پردرد دارند
شکسته اند کنار خاطره
خفته اند لبه پنجره ی فاصله
رنگ باخته اند در فرداها
خاک گر فته اند در یادها
زبان بسته اند ز کلام
درد می کشند ز زمان
زنده در کوچه باغهای کهنگی
مرده اند در ازدحام جاده ی خستگی
دل زده ز فضای آدمیان
دل بسته اند به هوای گورستان
آواز می خوانند ز خفگی
می ستایند رهایی ز وابستگی
دو بال برای پرواز دارند
آرامش را در کنار دارند
دیروزها حرف دارند
قصه ای پردرد دارند
هوا هوای زندگیست
زندگی به همین بی وفایست
دیروزها رو به فراموشیست



[ دوشنبه 4 اسفند 1393 ] [ 12:10 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مادر

ای زمین گهواره ی لالایی هایم کو
ای گهواره دستان لرزان مادرم کو
مادرم مادرانه هایت کو
چلچله در راه است

باغ خانه تکان است
اطلسی پای کوبان است
مادرم قلب مهربانت کو
چشمه به دشت رسید
پنجره آفتاب بدید
غنچه ز لبخند شکفت
مادرم چشم طنازت کو
زندگی چشم به ره دارد
کوچه قدمهای تو را کم دارد
ثانیه بهانه جویی اش تویی
مادرم قامت استوارت کو
حول و الاحوال زار است
مقلب القلوب بیمار است
مدبر الامورپریشان است
مادرم بال های پر اشتیاقت کو
دروازه ی احساس را گل گرفته ام
جامه در تن دریده ام
چراغ نوروز را شکسته ام
هفت سین را نخل کاشته ام
مادرم مادرانه هایت کو




[ شنبه 2 اسفند 1393 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



کودک

در کوچه باغ موسیقی
کودکی می بینم
که غزل می خواند
شعر ز آزادی تن می خواند
اهل آبادی سادگی
پیچیده در رویاهای بچگی
دلداده ی هیچ خدایی نیست
فارغ ز هر سوداگریست

 افتان و خیزان می دود
درد را گریزان میکند
باغ را شادان میکند
کلاغ را عصیان میکند
گریه وخنده هایش چه زود گذر
قهر و آشتیهایش چه بی غرض
سقف نگاهش آسمانیست
بستر خوابش خداییست
نهالیست کنار شط
ریشه میدواند در دل سنگ
هر گام که می شکافد دل سنگ
دور میشود زکودکی
بار سفر می بندد ز آبادی سادگی
ره در دیار ازدحام می نهد
گم میشود در شلوغی زندگی
و کودک دیروزها
قاب عکس این روزهاست
کنار طاقچه ی زندگی







[ جمعه 1 اسفند 1393 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مینویسم

مینویسم زسکوت
فریاد رام شده ی شهر
می نویسم زجبر
اختیار مرده ی لای انزوا
مینویسم زعدالت
ظلم نقاب بسته در میزان
می نویسم
ز فواره های ملتهب
ز کوچه های مضطرب
ز باغ های پر سراب
می نویسم
ز مسکنهای نارفیق
ز درد های ناشکیب
ز غزل های نا مهربان
می نویسم
ز مترسک گلستان
ز طاق های بی بوستان
ز دستان گورستان
می نویسم
زغرابان سارق
ز قنار یان مدهوش
ز قمریان معصوم
می نویسم
ز اقناع  ماهیان حوض
ز امید زنجره های موی
ز خدا خدای لای شب بوها



[ جمعه 1 اسفند 1393 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



اقبال

ساز کوک نشده
شکشتنش  را چه
آب ننوشیده
غرق شدنش را چه
آواز نسروده
زندان قفسش را چه
گل سرخ نچیده
زخم خار تنش را چه
نوروز نیامده
برگ خزانش را چه
نارنج کال
له شدنش راچه
غزل عریان ز آزادی
گیتار شکستنش را چه
اینقدر گلایه ز زمانه
آخرش را چه
درد سر را سرسامانی نیست
فال فنجان را یاری نیست
مقطع را پایانی نیست
بخت شوم را امانی نیست
طالع نحس را ملالی نیست
کسوف چشم را علاجی نیست
باران فصلها را رنگین کمانی نیست


[ جمعه 1 اسفند 1393 ] [ 05:33 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مینو

آمدنت را ندانم
خیالی نیست
مطمنم به آمدنم
پرورانده ام در باغ نیاز
درخت رویا
بالا می روم زدستانش
آرام میگیریم در بر آسمان
می چینم ابر را
می بلعم نور را
لفافه را کنار میزنم
پیدا میشود چهره ی
همچو بدرت

میبوسم آغوشت را
خالی میکنم بغض را
چه زیباست احوالت
مسکنها را دور ریخته ای
یافته ای مرهم زخمت را

شکوفه داده غنچه ی لبخندت
خشکیده چشمه ی اشکت
سوزانده ای دغدغه را
عریان کرده ای غم را
عجب دیار دنجیست
سروش گیتار دارد
شعر در کنار دارد
روان پرواز دارد
خوشا نغمه ای آواز دارد
بو بوی خداست
خدا همین نزدیکیهاست
دگر
تشویش گریخت
خوابید دلواپسی
آرام گرفت خیال






[ پنجشنبه 30 بهمن 1393 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



شاید

 آن هنگام که
خواند جبر حکمش را
ربودند عشقم  را ز سینه
دزدیدند محبوب ثانیه هایم را
به غارت بردند تنها دارایی ام را
جوان پیر شدم
دنیا ندیده سیر شدم
حسرت شد پرواز آمالم
خشکید سبزینگی رجایم
خار رویید در دل شب تارم
شبنم خانه نشین شد در نگاهم
قاصد فراری شد ز سرایم
صباح طوفان شد در فضایم
 کویر به سلاخه کشاند جانم را
ای دهر نظاره گر باش و ببین
دل بیقرارم را قراری نیست
سر سرگردانم را ملالی نیست
زخم را علاجی نیست
اما گریزی نیست
ز تکاپوی عقربه ها
تا زمانی که
نفس می کشد شقایق
زندگی می سازم ز خاطرات
همدم میشوم با خیالات
قلم را پر میکنم ز چامه ها
شاید خوابید درد
شاید آرام گرفت طغیان
شاید اندیشید تدبیر







[ چهارشنبه 29 بهمن 1393 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



اینجا

سکوت اجباری جبر شد زترس
بیداد ظلم نقاب بست بر سینه دهر
دنیای حس خالی شد در برهوت سرد
خواب رویاها آوار شد در متروکه ی خیال

آواز نفس هم صدا شد با هرزگی افکار 

دنیا دنیای  وارونگیست
اینجا آدمیت را نمی شناسد
اینجا ارزش خفته است
اینجا سینه ی فهم تیر می کشد
اینجا دیوانه آزاد است
اینجا طرار پادشاه ست
اینجا زن خفه است
اینجا کلام مرده است
اینجا شعر نم دارد
اینجا آزادیش اسارت است
اینجا دردش تن پوش نخ نمایان است
اینجا پایان سیه اش ماندگار است
اینجا سپیدیش جامه ی گیسوان غم است
اینجا دنیای گوهرانیست

که خالقش نا امید زخلقتش
و ابلیسش قهقهه میزند
از بهای ناچیز دررانش


[ سه شنبه 28 بهمن 1393 ] [ 08:09 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 16 :. [ ... ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ ... ]