تعداد کل صفحات : 16 ... 5 6 7 8 9 10 11 ... دلنوشتهای خودم

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

مادر



[ دوشنبه 15 دی 1393 ] [ 02:45 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



دل تنگ

چه قدر دلم تنگ ثانیه های گذشته است
چه قدر هوای دلم  بوی کهنگی می دهد
چه قدر دلم بیتاب شلوغی  پر از سادگی ست
دلم تنگ است
برای کوچه پس کوچه های دیار قدیمی ام
برای کلاغهای هم خانه شده با چکاوکها یش
برای پیچاندن مادرم
برای گریختن به کوچه
برای بازی های کودکی ام
برای قایم باشکها
برای فکرهای متفکرانه ام
برای پیدا کردن جایی پنهان
برای هفت سنگها
برای سنگ تراشی های ماهرانه ام
برای کرسی ها یی
که از بر شدند قصه ی مادر بزرگ را

برای چادر گلی
که جشن میگرفت بلوغم را
برای کتاب ادبیاتی
که مادرش
می آید بالاخره
در باران
قلبم بی هوا تیر میکشد
برای  تمام شدنش
برای کلاغ پرشدنش
برای پر شدن جای خالی اش
با تکنو لوژژژژی
باارتباطات
بادنیای مجازی



[ یکشنبه 12 بهمن 1393 ] [ 04:47 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



خدا

خدایا هر زمان
دستهایم بلند می شود
به سمت آسمانت
آرامشی حس میکنم
در لابه لای ثانیه های آواره ام
امیدی سو سو میزند
در نهانخانه ی سینه ام
وحسی شیرین همراهی میکند فردا هایم را
با اینکه
هیچوقت پر نشد
دستان خالی
بالا آمده به درگاهت
اما از دست نمی دهم
آرامشی را 
که تنها مسببی ست
که تا به امروز
نفس می کشد زندگیم
می شناسمت
می دانم
آن همه درد بی درمان
حکمتی می شود
برای آرامش
 جایگاه ابدیم


[ شنبه 11 بهمن 1393 ] [ 12:49 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



رنج

چه خوب فهمید شریعتی
زندگی رنج است
آری رنج
رنجی که هم صدا با ثانیه
با حسی هم رنگ سنگ
با سوزی به گرمی آتش
به شعله می کشاند
هستی آدم را
و بشر خام
پخته میشود  هر ثانیه اش
با دردهایی که نزدیک میکند
درکش را به ماوراای
که آنجا  آرام می گیرد روحش



[ جمعه 10 بهمن 1393 ] [ 11:30 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



عقب ماندن

میدانی
نبودت
باوری میخواهد فراتر
 از فکر هایم
که  هنوز نقاشی می کشد
حضورت را
لا به لای
دفتر زندگیم
دوست دارم
فکرهای عقب افتاده ام را
که عقب مانده اند
از هیاهوی ثانیه ها
و مانده اند در کنار تو




[ پنجشنبه 9 بهمن 1393 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



سوال بی جواب

آمده ام به سویت
با سری شوریده
پر از شکوه
با سینه ای زخم خورده
پر از گلایه
با دستان خالی
 پر از پینه
آمده ام بگویم
 مگر نگفتی
شکستنت را
 خریدارم به هر قیمتی
پس چگونه
به حساب نیامد
هزار تکه ی شکسته ی سینه ام
آمده ام بگویم
 مگر نگفتی
بیا
درهایم گشوده است به رویت
پس
چگونه
 آمدنم
 روبه رو شد با درهای قفل شده ات
آمده ام بگویم
مگر نگفتی
همگان را به یک دیده بینی
پس چگونه
اینقدر مرا نادیده دیدی
آمده ام بگویم
کر شده ام
کور شده ام
لمس شده ام
تا نشنوم
تا ننویسم
تا حس نکنم
سوالهایی
که  پاسخش
سکوتی است
 زجر آورتر از
گوش خراشترین ف
ریاد


[ چهارشنبه 8 بهمن 1393 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



می شود

می شود بیایی
تا آرا م بگیرد
کابوس خوابهای شبانه ام
می شود بیایی
تا بیداریهایم
رنگ آفتاب بگیرد
می شود بیایی
تا بمیرد
دردهای زخم خورده ام
می شود بیایی
تا بخندد
فرداهای پیش رویم
میشود بیایی
 و فراری دهی
لاشخورها ی
هجوم آورده
 به لاشه ی افکارم را


[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



تنهایی

تنهاییم
پر از دردهایی است
که لحظه به لحظه برایش
ناله می کنم
و می شود تنها سنگ صبورم
که برایم همدردی میکند


[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 04:25 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مسکن

خدا را شکر
بالاخره
این مسکنها هم کار ساز شدند
درد تمام شد
آرام گرفت و خوابید
عجب مسکن قوی ای
نفس ها را هم خواباند


[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 01:57 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



هم قطار

من از دیار عشق بازانم
در سرزمین من شیرین هایش هزاران فرهاد را دور زده اند
در سرزمین من فرهاد هایش دلباخته ی هزاران شیرینند
من از دیار دلیرانم
در سرزمین من کاوه هایش مرده اند درخم یک کوچه ی تنگ

در سزمین من ضحاک هایش مارانشان  قد دراز کرده اند چو علم
من از دیار عدالت خواهانم
در سرزمین من طرارانش دزدیدند تخت شاهی را
در سرزمین من راستگو یانش چه صادق کاذب شده اند
بر خود میبالم
به سبب هم قطار شدن
باچنین مردمانی


[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 01:27 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



خدا

و هوسها
دزدیدند سجاده ی نیازم را
به تاراج گرفته اند محراب تمناهایم را
و وجدان سرکوب شده ام
چه دلتنگ حس خدا ایست
که دور شده از دستهایش
آشفته ام در نبودت
ازخواب  مارهای خوش خط وخال زمانه
بی حد سرگردانم
 و کلاغ صحراهایم
چه حیران مانده در کویر دلم

دنبال می کنم یگانه ام را
پای این سرو بلند
بین این شمعدانی های لب حوض
 عاقبت می آید
در دل خفته ی شب
در پی گریه ی نوزادی  پاک



[ شنبه 4 بهمن 1393 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



امن

خوش به حالت
کلاغ
جه جای امنی پیدا کرده ای
برای پنهان کردن
صدای نحست به دور از سنگها
در لابه لای  بلندای این کاجها
کاش
می یافتم
جایی به امنی جایت
تا فریاد دردهایم را
آوار میکردم بر سرش


[ شنبه 4 بهمن 1393 ] [ 02:31 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



قصه گوی شهر

پیرمرد قصه گوی شهرم
چه ماهرانه
 قصه میخواند
لابه لای برگ برگ دفتر زندگی اش
پر از آواز
امواج واژهایست
 که حال آرام گرفته اند در ساحل کم سوی  چشمانش
پیرمرد قصه گوی شهرم 
چه شیرین
یاد می کند از یادهایش  و نهایت تمام یاد آوریش
می شود پروازی
برای بالهای زخم خورده اش
پیرمرد قصه گوی شهرم
چه درد مندانه
ناله می کند از باد غربتی که این روزها می سوزاند
وجود نازنینش را
پیرمرد قصه گوی شهرم
 خسته است
خسته
از کم رونقی اش
از پاک شدن ظالمانه اش



[ شنبه 4 بهمن 1393 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



معادله

بزرگان
دنیای کودکان را کودن می نامند
چه بسا افکاری که  به غلط
جای گرفته در فکرهایشان
و چه ساده همین کودکان کودن
معادلات ساده ی دنیا را
به هوشیاری تمام فهمیدند



[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 ] [ 09:57 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



قسم

می دانی نهایت دردم
شروع اش کجا بود
؟
آنجا که
هر آنچه از ارواح آسمانی و جسم های زمینی
در ذهنشان تداعی می شد
قسمی می  ساختند
و وصله می کردند به وعده های پوشالییشان
حتی دروغ خود در عجب است
از حیلت این جماعت



[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 ] [ 09:50 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



به زودی

نشاندنمان به پای امیدی روشن
بازگو نکرده اند زمان دقیقش را
فقط هر روز تکرار می شود گفته هایشان
فولاد باشید
و مقاومت را سرسختانه ادامه دهید
خوشی می آید به زودی
سالیان است که همانطور
نشسته شبها را صبح میکنیم
در انتظار به زودی
تن فولادیمان کمر خم کرد
هنوز که هنوز است نیامده است
به زودیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....


[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 ] [ 09:16 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 16 :. [ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ ... ]