تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7 دلنوشتهای خودم - مطالب دی 1393

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

من این روزها

من این روزها را به دست یادها نسپارید
منی که بازی های روزگار را 
یک به یک اش  را برایتان باز کرده ام
منی که متنهای دست نوشتهایم حاصل نقاشی خنجر دردی است
که هم بازی شدن با زمانه بر ایم طراحی کرده است
حال قاب گرفته ام آنها را برایتان در دل واژه هایم
حالا آخرین نقاشی دی ماه را برایتان
می خواهم  رونمایی کنم
هم بازی اش نشوید
هر چقدر که بادهای موافقش مسیری را جز  کلبه ی زندگیتان نشناسد
سرانجام  در نهایت اعتماد
غافلگیرانه خنجرش را از پشت میزند
می دانید آزارش از جه هنگام شروع میشود
آن هنگام که  وابستگی ات را به نهایت برسانی
و در آخر نصیحت دلسوزانه ی این ماه
من این روزها
فقط
فقط
فقط
جدیش نگیرید


[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 03:49 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



قربانی

یادآوری هر شبت توام می شود
با مهملاتی که بر روی کاغذ پیاده می کنم
 حتی کاغذ هم نمی فهمد گره گوری های محاورات مکتوب شده ام را
طوری خط به خط اش را مشحون میکنم
که هر وقت لابه لایش را ورق زدند
ملتفت اعماق درونی اش نشوند
منی که مستغرق شده ی اقیانوس دردم
مستلزم نمی دانم در این دورانی
که سرکشی دردها بیداد کرده
و به جبر آدمیت سرخوشی را برگزیده
برای ادامه دادن
خود خواهانه قربانی اقیانوس افکار درونی ام کنم


[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 03:29 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مردن در خیال

مرگ نفسهایت
همراه میشود
با وداع پاییز از باغ بی برگیش
و خفه شدن آخرین نفس های پاییزییت
زیر پای عابران

شروعی است برای آغازسرما
زمستانی نو
و آغاز تجربه ای نو بدون حظورت
 نظاره گر باش و ببین
 چگونه بی تو
 شاه راههای جاده ی زندگیم
گم میشوند در بیراهه های  زمستانی
 و برفهای سپید نشسته بر ناودان خیالم
غدارانه برایم خیالی باز کرده اند
به  وسعت یک قبر تنگ
تحملش بس سنگین
اما وحشتناک تر از آن
شنیدن صدای دهل بهاریست
که میخواهد به زور جا بگیرد در ثانیه هایم
بهاری که کودکانش همراهی می کنند پرندگانش را
  برای نواختن آهنگ شروع شدن
برای تازه شدن
اما وجود من
پذیرای هیچ جامه ی تازه ای نیست در خلات
می خوابم در همان قبر خیالاتم
نمی خواهم شاهد تجلی زندگی بهاری باشم




[ یکشنبه 28 دی 1393 ] [ 02:23 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



امشب

حال امشبم را برایت دیکته میکنم
میدانم زیاد است غلط های املا یش
اما پاک کردن غلطهایش را میسپارم به دست خودت
امشب بی بهانه
بهانه گیری میکنم نبودنت را
امشب نفس می دهم به خاطرات آن روزهای ام  در لابه لای زندگی این روزهای ام
امشب
شهامت پیدا کرده اند بغضها  وبه جولان درآورده اند اشکها را
و اشکها پیوند میدهند جویبار جدا شده ی زندگی را به دریای خاطراتش
امشب
آزاد میکنم سکوت فریاد خفه شده ام را
و زمانه بری لحظه ای از حرکت می ایستد از ترس
امشب عقدهای عزلت نشین  زندان سینه ام
 درجشن رهایشان اشک خوشحالی می ریزند
حال امشبم بس عجیب است عجیب
آوار شده ام در درون  و در درون یافته ام تورا
تو را که
شکل میگیرند قافیه ی متن هایم با یادآوریت....




[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 08:58 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



پس ماندهی زندگیم

بودن در کنارت را
وعده داده بودم برای سالها به دلم
و چه نقشها که برایش نکشیده بودم
اما طوفانی غافلگیرانه شروع شد
و نقش نقش ترنج زندگیم بر باد رفت
روزگار مگر به کدامین سازت نرقصیدم
که به چنین مجازاتی محکوم شدم
تو که می دانستی
 من طلسم شده ام در افسون نگاهش
تو که میدانستی
لحظه هایم نفس میگیرندبا نفسهایش
پس چرا شکستی ساز زندگی ام را
چرا نادیده گرفتی تنها دلخوشیم را
پس مانده ی زندگی بدون ریتمم را
تقدیم طوفان سرنوشت می کنم
که هر طور خواست برایش نقشه بکشد


[ پنجشنبه 25 دی 1393 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



پذیرفتن


در هجوم سرد واژها
دنبال میکنم نوشتنت را
از دست نمیدهم حتی لحظه ای را
سر تا پا مکتوب میشوم
نمیخواهم گم ات کنم
به یادها سپرده ام
مبادا فراموش کنند
خاطراتی را که شعله ور می کند
حضورت را در پستو پستوی سینه ام
برای حکایت پردردم
حتی تمثیلی پیدا نمیشود
که دلگرم کنم
عاقبتش را برای پایانم
پذیرفته ام رفتن ات را
میدانم همراهی می کنند تو را حورهای بهشتی
تسنیم فردوس گوارای وجودت نازنینم...






[ چهارشنبه 24 دی 1393 ] [ 02:15 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مرگ

آتشی شعله ور کرده اند
لاله ها وشقایق های
چکامهای
 سروده های عاشقانه ام
که چنان میسوزاند سینه ام را
که هبوط سیلاب چشمهایم نیز
ناتوان در برابر سرکشیش
نه بارانها  و نه حتی دل واژها
هر دو ناتوانند در خموشی این التهاب 
پر از درمانگی ام
پر از زخمهای پینه بسته
خسته ی دردم
دلتنگ بی تو بودن
معبد را برمیگزینم
تا سر وسامان دهم
پریشان حالیم را
 و در سجده ی یجیب غرق میشوم
شاید اجابت شدم
 برای تعمید شدن
برای نزدیک شدن
به سمتی که
فروکش میدهد آتش درونم را
نزدیک شدن به نفسهایت
نزدیک شدن به مرگ...




[ چهارشنبه 24 دی 1393 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



حقیقت ناب

حقیقت این روزهارا
گوشه و زوایایش را
چه خوب سفسطه گران
  آنطور که
برایشان بماسد
ماست مالی  کرده اند.
قول آمدنت را که برایمان
خوانده اند نوشتها
صحت مکتوبش را نمی دانم
ولی امیدوار آن روز هستم
تا بیبینم
حقیقت فرو رفته در افکار مردمان نادان
چگونه جلوه می دهد نابی اش را
چگونه باز می کند بندهای دروغین
 که صاحبان قدرت
زنجیر کرده اند بر گردنش
وچگونه هویدا می شوداصلییتش
آنوقت نوید فرداهایی
که برایم رویایی بود
بر روی بالهای خسته ی پرنده ها
واقعیتی می شود برای پرواز ...



[ چهارشنبه 24 دی 1393 ] [ 01:31 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



دار

حکم سمفونی زندگیم
نه گل سرخ بود
نه سیب سرخ
نه آرزوهای دور
نه حتی مجنون و دیوانه شدن
هرزه گی افکارم
رقم خورد
مجازاتش
خفه شدن بر چوبه ی دار
خفگی سمفونی حیات بی حیاتم را
پیوند میزنم
به خاطره ها
شاید فهمیدن
شاید لمس کردن
شاید سوختن
در غم سینه ی چاک خورده ام


[ سه شنبه 23 دی 1393 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



سالک


خسته ام از مرتد بودنم
خسته ام از وابستگی ام
به تعلقات معلق
خسته ام از دلبستگی ام
به صخره های سنگی
خسته ام از شروعی
که مطلعش همان مقطعش است
خسته ام از دردها
که نیشتری است بر سینه ام
می خواهم
افکار سالکانه را
جاری کنم
بر تخته سنگهای ساحل سینه ام
شاید چله ای شد
برای رهایی از دره ی ناسازگار زندگی



[ سه شنبه 23 دی 1393 ] [ 07:44 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



ترس

از وقتی تنهایمان گذاشتی
میفهمم پدرم را
خستگی اش را
که خود نمایی میکند
در چهره اش

دلهره اش را
که جای گرفته
 در کنج نگاهش

باران اشکهایش را
که غرق شده
 در سکوتش

آشفتگی اش را
از آینده ای
که پیش روست

 میترسم
نتوانم دنیای بدون تو را
برایش پر کنم از تحمل...



[ سه شنبه 23 دی 1393 ] [ 02:34 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



این روزها

این روزها
اشکها گریه میکنند
زیاد

این روزها گلایول ها وداوودی ها
خودنمایی میکنند
زیاد

این روزها
سکوتها
فریاد میکشند
 زیاد

این روزها سردی قلبم
نمی پذیرد
گرمی هیچ گل سرخی را...



[ سه شنبه 23 دی 1393 ] [ 02:29 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



عشق ناب

دور شدی
اما زمزمه ی ترنمت را
هنوزمیشنوم
در گوشهایم
دور شدی
اما سوی چشمانت
هنوز چشمک می زند
در آسمان نگاهم
دور شدی
اما عشق موج زده در رگهایت را
هنوز حس میکنم در سرای قلبم
هر چه دور تر شوی
هر چه دست نیافتنی تر شوی
 با ولع بیشتری سر می کشم
عشق نابت را...



[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 11:09 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



دنیای برهنه ام

دیگر خامت نمی شوم
می کشم در درونم تورا
چه مکرر
ساده لوحانه
کور میشدم
در برابر اشتباهاتت
تنم دیگر پذیرای هیچ حسی نیست
خسته ام از بیتابی هایت
از ابری شدن هایت
از دلتنگی هایت
از بلاتکلیفی هایت
خالی میشوم از حس
و در دنیای برهنه ام
فریاد رهایی را می نوازم....



[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



تباهی

میسوزم برای تباهی ات
سرزمینم
گذشته ات خلاصه شد
در فریادی که
برای رهایی امروزش سرودی
و
امروزش ماند در همان گذشته
اما خاموش
و آینده ات
حس نمیکنم بوی نفسهایش را ...


[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 04:03 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 7 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ]