دلنوشتهای خودم - مطالب بهمن 1393

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

مینو

آمدنت را ندانم
خیالی نیست
مطمنم به آمدنم
پرورانده ام در باغ نیاز
درخت رویا
بالا می روم زدستانش
آرام میگیریم در بر آسمان
می چینم ابر را
می بلعم نور را
لفافه را کنار میزنم
پیدا میشود چهره ی
همچو بدرت

میبوسم آغوشت را
خالی میکنم بغض را
چه زیباست احوالت
مسکنها را دور ریخته ای
یافته ای مرهم زخمت را

شکوفه داده غنچه ی لبخندت
خشکیده چشمه ی اشکت
سوزانده ای دغدغه را
عریان کرده ای غم را
عجب دیار دنجیست
سروش گیتار دارد
شعر در کنار دارد
روان پرواز دارد
خوشا نغمه ای آواز دارد
بو بوی خداست
خدا همین نزدیکیهاست
دگر
تشویش گریخت
خوابید دلواپسی
آرام گرفت خیال






[ پنجشنبه 30 بهمن 1393 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



شاید

 آن هنگام که
خواند جبر حکمش را
ربودند عشقم  را ز سینه
دزدیدند محبوب ثانیه هایم را
به غارت بردند تنها دارایی ام را
جوان پیر شدم
دنیا ندیده سیر شدم
حسرت شد پرواز آمالم
خشکید سبزینگی رجایم
خار رویید در دل شب تارم
شبنم خانه نشین شد در نگاهم
قاصد فراری شد ز سرایم
صباح طوفان شد در فضایم
 کویر به سلاخه کشاند جانم را
ای دهر نظاره گر باش و ببین
دل بیقرارم را قراری نیست
سر سرگردانم را ملالی نیست
زخم را علاجی نیست
اما گریزی نیست
ز تکاپوی عقربه ها
تا زمانی که
نفس می کشد شقایق
زندگی می سازم ز خاطرات
همدم میشوم با خیالات
قلم را پر میکنم ز چامه ها
شاید خوابید درد
شاید آرام گرفت طغیان
شاید اندیشید تدبیر







[ چهارشنبه 29 بهمن 1393 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



اینجا

سکوت اجباری جبر شد زترس
بیداد ظلم نقاب بست بر سینه دهر
دنیای حس خالی شد در برهوت سرد
خواب رویاها آوار شد در متروکه ی خیال

آواز نفس هم صدا شد با هرزگی افکار 

دنیا دنیای  وارونگیست
اینجا آدمیت را نمی شناسد
اینجا ارزش خفته است
اینجا سینه ی فهم تیر می کشد
اینجا دیوانه آزاد است
اینجا طرار پادشاه ست
اینجا زن خفه است
اینجا کلام مرده است
اینجا شعر نم دارد
اینجا آزادیش اسارت است
اینجا دردش تن پوش نخ نمایان است
اینجا پایان سیه اش ماندگار است
اینجا سپیدیش جامه ی گیسوان غم است
اینجا دنیای گوهرانیست

که خالقش نا امید زخلقتش
و ابلیسش قهقهه میزند
از بهای ناچیز دررانش


[ سه شنبه 28 بهمن 1393 ] [ 08:09 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



ظلم

شبیخون زدند لفافه ی سینه را
تازیانه له کرد فکر لحظات را
عیاشی آزاد چرخید در شهر
بیکاری پرسه زد در خیابان ها
فقر فقیران تقسیم شد بر بینهایت
ثروت ثروتمندان ضرب شد در توان ان
عدالت خفه شد در مثقالش
زمین و زمان گریستن در آواره گی زندگی
آسمان غرید از قسی قلبی دهر

دنیا خندید به حکم های بی سر و ته آدمیان
ایام  به عادت درد
دلخوش است به دویدن  ثانیه
که کم رنگ کند یاد غم را
و باز شود فضایی نو
برای قبول رنجی دگر




[ سه شنبه 28 بهمن 1393 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



عزیز جان

خزان شد دولتم
زار شد احوالم
خوار شد زبانم
بیا عزیز جانم

سوخت مرغم در قفس
سیه شد روزگارانم 
به لب رسید جانم
بیا عزیز جانم
صباح هجران
و نسیم سرگردان
زندگی گریانست
بیا عزیز جانم
غم شکست قامت را
اشک اندود سوی چشمان را
فراق چاک داد سینه را
بیا عزیز جانم
شبم خواب دارد
دلم بی تاب است
رویا خفه است در کلاف خیال
بیا عزیز جانم
چه شد که بی وفا شدی
یگانه پروانه ی سوخته ی ثانیه ها یم
چه شد که پذیرفت تنت خاک سرد را
ای داغترین حس دنیا یم
چه شد که نمی آیی
بیا عزیز جانم
کوچه را شسته ام
غبار را زودوده ام
کلاغ را پرانده ام
باغ را بیدار کرده ام
بیا عزیز جانم
بیستون را شکافته ام
ای شیرین جانم

جنون وار دیوانه ام 
ای لیلای جانم
ناله سر دادم فریاد را
بیا عزیز جانم



[ دوشنبه 27 بهمن 1393 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



بازگشت

تاخت وتاز می کند
 بیرحمانه ثانیه ها
حتی نیوتنی نیست
برای اثبات  بازگشتش به عقب
کاش پیدا می شد
اکسیری از جنس نسیم
دست به دستش
پا می نهادم
به دیار کهنه ی زندگی
می یافتم
محبوب سینه ام را
لا به لای گر دو غبار یادها
غرق می کردم لبانش را
در باران بوسه هایم
هبوط احساس را
سرشار می کردم از نگاهش
آنقدر می نوشیدم می از قدحش
که سیراب شود عطش فرداهای رو به جلو ام
آنقدر افراط میکردم
در خوردن محبت
که روزی نرسد
کلافی خیال ببافم در ذهنم
به وسعت دشتی پر از دیوانگی



[ یکشنبه 26 بهمن 1393 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



پشت کوهی

می آیم از پشت کوه ها
ازدیاری که بارنیست هر روزه کویرش
کاکتوسش بوی یاس می دهد
سنگ می گرید
شبنم است بذر محصول زمینش
سکوت حرف میزند در نگاه مادر بزرگش
جیرجیرکش می شناسد سکوت شب را
روباه پس می دهد قالب پنیر وام گرفته اش را
اشک یتم گوهر پادشاه ست
داد زن عدالت است
اینجاست که عشق پرنیان به تن کرده
اینجاست  که هویت گرفتند  ارزشها
فهم فهمید
دهر خوار شد
چشم زیبا دید
اینجا دنیای من است
مال من است
فکر من است
شاید نباشد در حد دنیای کاخ نشین شما
اما
دوست می دارم دنیای پشت کوهی ام  را



[ یکشنبه 26 بهمن 1393 ] [ 11:43 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



راه گمشده

تنم تبدار و وجودم مالامال ز درد
زیادی نوشیده ام جنون را
جوشانده نیز مرهمی نیست بر حال زارم
کلاغی  یافتم ز باغ
سینه ام گشت معتمد به وفاداریش
بازگو کردم سر درون را
در پی همدردی اش
فردای
پیچید صدای پچ پچها در فضای کوچه
پهن کرده بودند سفره ی دلم را وسط میدانک شهر
خسته ز نامردمان
ره بیابان را پیش گرفتم
یافتم سینه ی کوهی
شلیک تنش کردم
گلوله ی درد را
اما کوه بی انصاف تر ز کلاغ
بر سرم آوار کرد انعکاس فریاد را
نا امید زباغ و بیابان
ره دشت بر سرم زد
آرام گرفتم کنار گل سرخی
چشم در چشمانش
غرق شدم در سر وجودش
ره گم شده را یافتم
.
همچو گل یافته ام
درد را در سینه نگه داشتم...


[ چهارشنبه 22 بهمن 1393 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



ببین

 برگرد و ببین امشبم را
ببین چگونه سجاده ات
دستهایش بلند شده به سمت آسمان
ببین بوی خدا گرفته  چهاردیواری ام
ببین مهرهای تسبیح ات
چطور میرقصد میان انگشتانم
هستی
میدانم
پیشاپیش آورد عطر یاس تنت را نسیم
و آرام  آرام پیشکش کرد شعشعه ی حضورت را
ببین چطور سرو قامت شکسته ی چمن ات ایستاده کنار خاطره ها
ببین بیدت را چطور به لرزه در آورده اند بادها
می بینی  پیراهن های زیادی پاره شده ی این فصلم را
می بینی  اوج گرفتن فهمم را
گریست و پی برد به  راز باغ
شناخت کلاغش را
دانست سیاه است اما روسیاه نیست
پی برد هراسی نیست از مترسک پوشالی اش
دید زجر مورچه  را برای گرفتن سهمش از دل خاک باغ
و نگرش خیس دیروز ام را
پهن کردم به سمت آفتاب درک  امروزم
حالا بینشم می دود روی ابرها
بوی آسمان گرفته تنم
و دلهره ی چیده شدن خوشه ی هستی ام
 به دست داس روزگار
مرد پشت آوار ذهنم
فهم امروزم دیگر اعتراض نمی کند
حق باغبان را می فهمد
موعودش که رسید تماما تقدیم اش می کند







[ سه شنبه 21 بهمن 1393 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



زندگی

زندگی تابلوی نقاشی من و توست
زندگی ثانیه هایش عریان
رنگ جامه اش با من و توست
زندگی گریه نوزادیست در پی درک

زندگی بازی کودکیست جویای نام
زندگی خواب مرده ی رویاهاست است  کنج نگاه شهر
زندگی گرد نشسته ی تجربه هاست بر چهره ی دهر
زندگی شستن دیروزها ست لب جوی
زندگی شعمدانی امروزهاست لب حوض
زندگی نهال فرداهاست لب  رود

زندگی بیدی است نامطمن ز سایه اش
زندگی سنجاقکی است خفته در آغوش خیس نیلوفر

زندگی بی وزن  است در قافیه
زندگی قالبی نیست در شعراش
زندگی لبخند بسته ی پنجره است
زندگی رنگ شقایق است بر تن دشت
زندگی خاریست در دل شاخه گل سرخ
زندگی صبحدم خیال است به دست نسیم
زندگی بانگ اذان است در دل گنجشگ

زندگی جبر ایام است
زندگی اختیار بی اختیار است
زندگی شیوه ی اجدادیست
زندگی خس خس دردهاست
زندگی عادت رنجهاست
و در آخر
زندگی مرگ نفسهاست


[ دوشنبه 20 بهمن 1393 ] [ 01:14 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



باران

ببار باران
کویرثانیه هایم
آبادی می طلبد
ببار باران
شقایق پر پر شده ام
را باد برد
ببار باران
می سوزم از عطش
ببار باران
عروس پشت پرده ی ابرها
سال هاست منتظر صدای
خروس لال شده ی این آبادی
ببار باران
رفتگر بیچاره ی دیارم
جارویش جا ماند در عقربه ها
ببار باران
خواب برد زمین را
آبادیم سوخت
تباه شد
ببار باران
شاید آمد منجی
شاید فریاد پیذا شد
ببار باران 
هنوز می شنوم  صدای خرناس نفس را
هنوز امید امیدوار است
پس ببار باران ببار






[ یکشنبه 19 بهمن 1393 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



بیا آقا

به نظرتان
سخت نیست
زبانی باشد اما خفه
ذهنی باشد اما نفهم
چشمی باشد اما کور
گوشی باشد اما کر
تا کی سوختن و دم نزدن
تا کی واهمه
تا کی مرگ تدریجی
تا کی له شدن
کی میشود بیایی آقا
سکان کشتی ات
سالهاست که می چرخد 
در دست آقا زادگان
خودشان کشتند
فهممان را

به بازی گرفتن عمرمان را
تلف شدیم در تحصیلی
که عملش خلاصه شد در روابط
صداقتمان زنجیری شد
برای جسم نحیف مان
و هر روزه کارخانه هایشان
می فروشند فقر را برای کارگران شان
خودشان حرفه ای ترین قاتلانند
آن هنگام
هر روز آمار رونمایی می کنند
از جنایت تروریسم
میشود بیایی آقا
نگذار بسته شود
تنها روزنه ی امید ما خسته دلان


[ جمعه 17 بهمن 1393 ] [ 02:20 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



واژه

چه خرابکار یست این شلوغی
حضورش سرد می کند شعرهایم را
بیت به بیت اش سرگردان
غرق می شوند در کنگی امواج واژگان
و اما آن هنگام
که سکوت زنده می کند یادت را
آن وقت سرکش می شوند کلمات
آنجا ست که می شکفد غنچه ی واژگان
آنجاست که قافیه ها ظاهر می شوند در ابیات
و آن وقت می سرایم
تک ستاره ی آسمان شبم را
می خوانم تنهاییم را برایش
حکایت می کنم برایش قناری های لال شده ی قفس ام را
و دگر بار شبنم ها جاری می شوند در جویبارها
آن هنگام سنگینی پلکها می بندد آسمان نگاهم را
و سوسو ی ستاره ام گم میشود در تاریکیها 
 آن وقت است که آزاد می شود
قلم اسیر شده در لای انگشتانم
و برگه های سپید مانده ی دفتر ام
خیالی آسود می کشند
از خط خطی نشدن امشبشان



[ جمعه 17 بهمن 1393 ] [ 12:40 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



جرات

کاش جربزه ای  می ماند برای فریاد
آن وقت ترسی نبود
از یک دست بی صدا...



[ جمعه 17 بهمن 1393 ] [ 12:13 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



فکر باز

نمی فهمم آدمها را
شاید
ذهنم نادانتر
از فکرهای آنهاست
فکرهایی که
هر لحظه
دغدغه ای می شود
برای خواسته هایی
که طلب ذهن است
ثانیه ای دنیا عجوزه میشود و
می نالند از طلسمش
و لحظه ای بعد 
زمین و آسمان را فدای خواسته ی
همان عجوزه میکنند
برای ثانیه ای گرگها را میدرند
لحظه ای بعد از هزاران گرگ درنده ترمی شوند
وهر ثانیه  رنگی میگیرند
گاه هفت رنگ رنگین کمان را بر تن میکنند
گاه بیرنگتر از هر رنگ می شوند
گاه
به پاکی یک گل سرخ
گاه به بی رحمی گل خار
گاه میرسانند کلاغها را به خانه
 گاه رهایش میکنند در بیراهه
گاه میشوند پیغمبر
 وحی ها را می خوانند
گاه  هم کاشانه با شیطان
سنگ میزنند بر کعبه
آری
 من زیادی کند ذهنم
در برابر
فکرهای باز اینان



[ سه شنبه 14 بهمن 1393 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]