دلنوشتهای خودم - مطالب فروردین 1394

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

می شود

میشود یک دل سیر نگاهت کنم
از شقایق های دشت رهایت کنم
میشود در نگاه آبی ات غرق شوم
تن را اسیر چشمان سیاهت کنم
میشود که دستهایت را بسپاری به دلم
سوز دلتنگی ها را بدرقه ی راهت کنم
میشود هوایت در سینه ام نفس بکشد
دل آشفته را لبریز از جام صفایت کنم
میشود از رفتن و نیامدنها برایم نگویی
در کنارم بمانی و خادمی سرایت کنم
میشود دل بیقرارم را اینقدر آشوب نکنی
تا ته دنیا شعر و غزلها را فدای پایت کنم


[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 09:42 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



گره

آه از مشت هایی که گره ی سینه ام را وا نکردند
ز مستانه شرابهایی که تب میخانه ام را دوا نکردند
آتش افتاد به جان  مزرعه ی زورقی ام
بخت وتقدیرها با هیزم تنم خوب تا نکردند
پایان خزان مرا خبری نیست ز بهار و طراوتش
زردی و بی برگی را کلاغان ز باغم سوا نکردند
کس نفهمید طوفان به پا شده در نگاهم را
امان از مرواریدهایی که صدفم را درسا نکردند
غبار و زنگار گرفته است آینه ی الهی ام را
سجاده هایم آنطور که باید خدا را صدا نکردند
شعرهایم خیس شده از باران دردهایم
افسوس ز غزلها که رحمی بر دل سودا نکردند




[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



نوا

در فراغ روی ماهت گیتارها نواخته ام

ز خمار چشمهایت زندگی ها ساخته ام

کمی آهسته تر قدم بردار شیرینم

که در پیشگاهت آرامش ها  یافته ام

بیا که ز هر زمانی تشنه تر است لبانم

ز زهر جام تو من عسلها نوشیده ام

فرهادم و دلبری می کنم در سرایت

تندیس نامت را بر بیستونها افراشته ام

پیر شده ام و عزلت نشین کوی و برزنها

عمری آردها را بیخته و الک ها  آویخته ام

هر لحظه که یادت جاری میشود در خیالم

قلم برداشته و دفترم را به غزلها آمیخته ام





 



[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 01:57 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



ملول

ز هر زمان که دیده ای مرا ملول ترم
در نگاه شب ز هر خلوتی معزول ترم
گم کرده ام خودم را در تنهایی سینه ام
در میان حلالها ز هر اکسیری نامحلول ترم
پیچیده ام و جوابی نیست برای تقدیرم
از هر معادله ی جبری که خوانده ای مجهول ترم
هر ثانیه تهدید میکنند هوسه ها سجاده ام را
افسوس که در نزد کردگارم ز ابلیسها مخذول ترم
شرمنده ام ز گوهر خلقتی که بر گردنم آویختن
آه از من اشرف مخلوقات که ز همگان نامعقول ترم
تباه شده ام و قاصدی نیافته ام در این بیغوله
نفسها را کشته ام و ز عقربه های زمان عجول ترم



[ یکشنبه 30 فروردین 1394 ] [ 03:46 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



فاصله

از جهنمم تا بهشتت جاده ها فاصله است

دیدن سرای فردوست برایم یک افسانه است

 هر لحظه که مینگرم به ترنج ابریشمی نگارت

رج به رج قالی قاب گرفته ات خاطره است

صبح خیالت که هوس بیداری ندارد امشب

دلم به رویاهای شیرینت دلداده  است

ز استشمام عطر سجاده ی آتشینت

تک تک سلولهای سینه ام  راهبه است

مرده است کلبه ام در کور سوی خلوتت

برگ به برگ دفترم را که وا کنی پر از ناله است

در کنار بالین خاموشت که مینشینم نازنینم

 خاکستر سوخته ام ز سردیت بر باد رفته است

 

 



[ شنبه 29 فروردین 1394 ] [ 11:23 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



بس است

بس است تمام دردها را از حفظ شده ام

آیه ای ز قرآن نخوانده حافظ شده ام

ز کاکتوسها ی بیابان درس مقاومت آموختم

در میان کویرهای شور چتر محافظ شده ام

ز دره های ناملایم زندگی که درد نوشیدم

پای کرسی موعظه ننشسته واعظ شده ام

با باران واقعیتها نهال رویاها را سیراب کردم

ز شهر و آدمیان عازم آبادی خداحافظ شده ام

ز خاک سفالی تنم گل سرخی نمی روید دگر

در دیده ی همگان شی پوچ و غامض شده ام

هر دم که حاضر میشوی در میخانه ی سینه ام

 ز مستی خال هندویت خواجه حافظ شده ام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 07:28 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



می آید

ز تاریکی های  شب صدای خنده ی دلبری می آید

کمی آن ورتر معشوقه ای با گلهای پر پری  می آید

خسته ز زردی و خزانی چهار فصل زندگی اش

شکسته وقامت خمیده زکابوس بستری می آید

با سینه ای چاک چاک ز عطش کویری دشت

سوار بر بخت سیاه خون جگری می آید

به دنبال بارانها آواره ی کوه و بیابانها ست

در جست و جوی سجاده ی  خدای اکبری می آید

غافل از اینکه ابرها  قطع امید کرده اند ز این خاک

با دستهای پر ز دعای باران و سمندری می آید

افسوس که امیدش می خشکد در این بیراهه

بیچاره که در پی عالم و فرزانه پیامبری  می آید



[ سه شنبه 25 فروردین 1394 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



چه کنم

باغ خالی از عطر یاس را چه کنم

نفسهای مرده ز احساس را چه کنم

کجاست خدا  و خانه ی پر نور وامیدش

خشت های آوار و بی اساس را چه کنم

ز دیوار انزوا صدایی نمیشنوم  دگر

کابوسهای درگیر هراس را چه کنم

دریاها پشت کرده اند به تشنگی لبانم

ماهی های غرق شده در امواج را چه کنم

درد که نیست به جانم افتاده مرگ است

ضجه های  نشسته بر انفاس را چه کنم

تقدیرها دزدیدند آرامش را ز چشمانم 

 کویر های نا آرام و پر زوسواس را چه کنم

ذهن خالی شده  ز دنیای گرم واژه گان

شعرهای بی وزن و بی جناس را چه کنم

 

 

 

 

 



[ سه شنبه 25 فروردین 1394 ] [ 05:20 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



دلزده

عمری زیسته ام در چهار دیواری خاموش نقاشی ها

در مخروبه ی بی سر و سامان ویرانی ها

پس هر کوچه ی شهر صدای جیغ زنی  می آید

خیابانها  پر شده از نطفه های بی نام و نشانی ها

دست هر کودکی  اینجا بلوغ نارسی میبینی

چیده اند تمام سیبهای سرخ باغ را زمینی ها

مترسکان  بزدل ز ترس  خلوتی را یافته اند

آفت افتاده به جان تدبیر و اندیشه ی شریعتی ها

کجاست خدا و سجاده ی بندگی بندگان مخلص اش

ابلیسها را ببین پهن کرده اند بساط بت پرستی ها

شعر هایم دلزده اند از این خفگی تدریجی

منطقی پیدا نمی شود در بین این دیوانگی ها

 



[ سه شنبه 25 فروردین 1394 ] [ 04:56 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مادر عزیزم روزت مبارک

تو ای پادشاه شطرنج زندگی ام
 ای ناخدای کشتی طوفانی ام
تو ای دل نگران گهواره ی گریانی ام
ای شب زنده دار بستر ناتوانایی ام

تو ای نفسهایت رودهای روان هستی ام
ای دستهایت نوشداروهای بیماری ام
تو ای لالایی هایت طبیب جسم نا آرامم
ای نگاهت آرام بخش ترین مسکن روانم
تو ای سنگ صبور روزهای نا شکیبم
ای زبردست ترین پینه دوز سبوی نارفیقم
تو ای شمع سوخته ی روشنم
ای چراغ گرما بخش گلشنم
تو ای شبنم برگهای خزانم
ای رنگین کمان آسمان زمانم

تو ای مونس تاریکی های خیالم
ای گل بی خار لحظه های رویایم
تو ای پنجره ی باز رو به خدا
ای دستهایت پر ز نیاش و ثنا
تو ای یگانه فرشته ی روی زمین
ای گوارای تنت فردوس برین
تو ای جلوه گر عشق ایزدی
ای آینه ی تمام نمای
خدایی
تو ای پاکترین عشق سینه
ای مستانه ترین می میخانه
تو ای شاعر غزلهای آتشینم
ای صدر نشین سطرهای آذرینم
تو ای مادر عزیزتر از جانم
ای مبارکت باد روزت نازنین جانم
 







[ پنجشنبه 20 فروردین 1394 ] [ 11:29 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



سوختگان

ما ز نسل سوخته گانیم مفاد پیمان نامه ها را به ما چه
شعر های تر نویسندگانیم صلح توافق نامه ها را به ما چه
 ته مانده ی فنجانها جشن گرفته اند پیروزی فالشان را
سرنوشت ما ز اول  آخرش معلوم بود بیست کارنامه ها را به ما چه
خانه ی بی در و پیکر ما را چه احتیاج است به کلید و قفل ساز
قفلهای شکسته را خریدارند فابریکی ضمانت نامه ها را به ما چه
پیر شدیم عمری در خفگی آزادی وعده داده شده
شادی آزادی پرسه گر بر آغوش روزنامه ها را به ما چه
سیب گاز زده ی آدم شده است سهم دل عاشق ما
طناز ی و عشوه گریهای حوا و عقد نامه ها  را به ما چه
سوختیم و دودی بلند نشد ز آه خاکسترمان 
ما ز نسل درویشانیم پر کردن وصیت نامه ها را به ما چه




[ چهارشنبه 19 فروردین 1394 ] [ 10:40 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



میبینی

بشکافی سینه ام  را جیحون میبینی
ز دجله و فراتهای دشتم سیلی ز خون میبینی
مهتاب که نیست در همسایگی خانه ی ما
بنشینی درسرایم پلنگان افسون میبینی
طبیبان شهر همگی جواب کرده اند حالم را
خوب نظر کنی بر احوالم افیون میبینی
یک عمر در کوچه ی تنهایی خود نشسته ام
همدم تنهایی هایم را نی و ارغنون میبینی
ز آینه ی دوست نگاهی که نمی بینیم
در کنارم  جز غم و غصه هیچ اکنون میبینی
ای درزیگر دل شکسته ام را پینه ندوز لطفا
تو در این غزلسرا پادشاه و همایون میبینی





[ سه شنبه 18 فروردین 1394 ] [ 12:57 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



صبر

مینویسم ز رویت و خوش روییت
ز قلم های زخم خورده ز فراغ و دوریت
آه که پیر شدم ز سرخی داغ سینه ات
چه خراشها که خورده ام ز درد و بیماریت
هر ثانیه که کمر خم میکنی ای نازنینم
دلم صد تکه میشود ز بی حالی و زاریت
کاش که میمردم نمی دیدم این حالت را
فراموش نمیشود چشمان ناب و شرابیت
ز زمین پر کشیدی  و آسمانی شده ای
مرا بگو که چگونه تحمل کنم نبود ونداریت
خدایا بهای آسمانش چه سنگین تمام شد
میشود تو صبری عنایت کنی ز مدد و یاریت





[ دوشنبه 17 فروردین 1394 ] [ 02:09 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



اکسیر

ببین دلم را چقدر بهانه گیر شده است
در غم ماتمت دامنم زمین گیر شده است
از آن دقیقه که دستانت جدا مانده ز آسمانم
هوش و هواس ز سرم غافلگیر شده است
تو که نیستی ز نبود پرتو ازلیت ای دوست
اشکها ز دیده ی زارم سرازیر شده است
امیدی که نیست به طلوع دوباره ات دگر
غروب دلتنگی هایم چقدر دلگیر شده است
سطر به سطر بیتهایم بوی تو را میدهد
دلم ز غزلها سراغت  را پی گیر شده است
دمادم تکرار میشوی در یاد و خاطرم ای نازنینم
ببین که شعرهایم با حضورت اکسیر شده است






[ دوشنبه 17 فروردین 1394 ] [ 12:31 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



بیا

بیا که خزانهایت تمام شدنی نیست
در این برزخت خدا که دیدنی نیست
بیا که دستانم هوای تو را کرده است
چشمان عسلیت که فراموش شدنی نیست
بیا که کاسه کوزه هایم را شکسته ام
تشنگی فراتت که ز ذهنها رفننی نیست
بیا که آسمانم خالیست ز ستاره گان
خارهایت که ز سینه ام  چیدنی نیست
بیا و حالی بپرس ز اقیانوس نا آرامم
ببین کابوسهایت که ز بسترم جدا شدنی نیست
بیا که به افتخارت می نویسم این شعرها را
اگر تو نباشی که این غزلها ساختنی نیست



[ یکشنبه 16 فروردین 1394 ] [ 01:35 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]