دلنوشتهای خودم - مطالب دی 1394

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

غریب

چند صباحیست در این شهر غریب افتادم
از چشم رفیق و آشنا عجیب افتادم
آغوش تو ای غریبه مرهمی بود برای دل من
آه حالا که دور ز دستان توی طبیب افتادم
هر نفس یاد تو و هر ثانیه خاطر توست
بی شک  می دانم در دامی دل فریب افتادم
نیستی و تنم هنوز لبریز ز بوی عطر توست
کاش می فهمیدی در بستری ناشکیب افتادم
بال پریدن را از بالهای زخمی ام گرفته اند خدایا
 ساده باورانه در سرزمینی پر از تخریب افتادم





[ یکشنبه 27 دی 1394 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



خدا.....

وقتی که دلت از زمانه خون باشد
آفتاب از هر سو  بتابد پنجره واژگون باشد
نه کاخی و نه زری و نه سیمی به کارت آید
عاقبت شاهیت همچو قصر ویرانه ی قارون باشد
هر چه فکرهایت را بکشانی به سمت رنگها
دنیا و هوسهایش در نگاهت بوقلمون باشد
باید لحظه ای ایستاد و به حال نگریست
نه به آینده ایی که شاید میمون وبدشگون باشد
از هر چه غیر خداست دل باید کند
 که تنها او درمان دل مجنون و محزون باشد


[ چهارشنبه 23 دی 1394 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]