دلنوشتهای خودم - مطالب اردیبهشت 1394

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

دلگیر

دلگیرم و بارانی از غم در سر دارم
بهر وصال کویت عزم سفر دارم
تمام شب را به یاد تو پلکی نمی زنم
تا نقش ماهت را در آسمان سحر دارم
با رفتنت تمام رگه های حیاتم خشکید
در هوایی که تو نباشی حالی مکدر دارم
کلبه ی احزانم باغ وگلستان را ندید بعد تو
دل بریده ز کنعانیان. قصد خراباتی دگر دارم
از من دیوانه ی زنجیری چه توقعی دارید آیا
جز اینکه از نگاه پنجره ها چشم به در دارم
به همین سادگی باختم زندگی را. به نظرتان
بعد این سیاهی ها من روزگاری بهتر دارم






[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 09:31 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



عشوه گر

دل همگان را میبری با عشوه گری
در عجبم از این تبحر و مهارت بازیگری
شهد شیرین لبانت می کشاند دمادم
زنبورها را به سمت کندوهای جلوه گری
هزاران دام بر سر راهت گذاشته ام اما دریغا
آخر سر من صید شدم و تو شدی شکار گری
چو لحظه ای چشمم به نگاه فسونگرت می افتد
دیوانه وار شهری را تباه میکنم با فسادگری
از همه کس و همه چیز دنیا دل بریده ام
امیدم به معجزه ی دامان توست گر بنگری
دلداده ی سرزمین چشمان توام نازنین
خاک سینه ام را استعمار کن با اشغالگری



[ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ] [ 05:12 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



جهانی

تو که باشی تمام شعرها معنی میگیرد
عشقها در کنارت اوج و تعالی میگیرد
چشم ها ز شوق دیدارت ای بانو
همچو رودها مسیر دریایی میگیرد
جاده های سردر گم و تاریک رو به کلبه ات
با درخشش پرتو ات رنگ هوشیاری میگیرد
پنجره های زخمی و چشم به راه آمدنت
مرهمی از عطر شکوفه های بهاری میگیرد
اشکها.بابت عمری باریدن به پای ماندنت
امشب از ابرها آسمانی رنگین کمانی میگیرد
واژه های تلخ و تکراری ز غزلها حذف میشود
دیوانها با نام زیبای تو شهرت جهانی میگیرد


[ سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ] [ 09:34 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



منجی

سری دارم به وسعت آشوب یک مرد
تنی یکه آماده ی رویا رویی با دشتی ناعهد
 قلم را دل و جرات داده ام تا بنویسد
از عذاب باریده شده بر تن سایه های زرد
آب ز سرم گذشته و ترسها را بیخیال
زندان میشود برایم همان اتاق تاریک وسرد
تا به کی خفگی و سکوت ودم نزدن
زیر لگد و شکنجه ی شهریاران نامرد
دهان را بسته اند .دروازه ی فکرها را چه
روزی رو میشود این زخمهای کهنه از درد
درانتظار آن روز  همراه قلمم می تازم
به امید منجی ای از قبیله ی آزاد مرد


[ دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ] [ 01:36 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



آسمانی

دوباره دفترم هوای غزلی آرمانی کرده است
آسمان مژگانم طلب عشقی بارانی کرده است
پا به پای کودکی ها زیر بارانها می دوم شاید
خوابید آتشی که جوانیهای مرا تباهی کرده است
بوی مهر است و بوی لالایی و نوازشهای مادری .پس
کجاست او ببیند قحطی مزرعه ام را کنعانی کرده است
پشت کدامین درخت بهشتی پنهان کرده سیما را
که اینطور دلم را آواره ی کوه و نیستانی کرده است
کاش در میان این شلوغی ها پیدایش میکردم
اما نه مثل اینکه با خدای خودش تبانی کرده است
چو درمانده گشتم ز اصرارها برای ماندنش ناگزیر
در آرزوی وصالش غزلها تنم را آسمانی کرده است


[ شنبه 19 اردیبهشت 1394 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



نقاب

بنویس قلمم بنویس که حال من خراب است
سینه ی دفترم ز درد چاک چاک و کباب است
جویای روزنه ای امیدم در میان بن بستها. اما
یافتن سوزنی در انبار کاه  خیالی سراب است
از این شاخه به آن شاخه پریدنم بیفایده است
تا وقتی بال و پر رهایی تنیده  در خواب است

رونق بازارم هر روز کسادتر است ز روز قبل
عدل که پیشه باشد کاسبی نقشی بر آب است
می و میخانه را به پشیزی فروختم اینجا
چو دیدم در پیاله ی عشاق تلخاب است
نمیدانم می شود ادامه داد این غزلهای خسته را
در دنیایی که واژها مخفی در پشت نقاب است







[ سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 ] [ 12:50 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



خلوت

من و خلوت وتنهایی و دیوارها
تمام شب را بیدار همراه غم و سه تارها
لحظه ای چشم از آسمان شب بر نمیدارم
شاید که دیده شد ماهم بر فراز سپیدارها
سوار براسب رویاها بال و پری میگیرم
به سوی خانه ی دوست و شهریارها
سینه ام را ز عشق و محبتش پر می کنم
با شرابش مداوا می کنم حال تمام گرفتارها
آه از آن موقع که آفتاب چشم باز می کند
دیوار رویاها خراب میشود به دست معمارها
دوباره تمام دردها از نو زنده میشود
دوباره قلمی ملول می شود ز خلوتی بازارها






 



[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



باور کن

 مرگ نافرجام ثانیه ها و عقربه ها را باور کن
در دشت شقایقها داغ لاله ها را باور کن
زندگی رودیست جاری رو به جلو
سنگها و مردابهای پیش روی فرداها را باور کن
دنیا ارزش اینقدر جنگیدن ندارد ای عزیز
نزدیکی پایان و زوال این خانه ها را باور کن
بلبل که همیشه نمی نوازد ساز بهاری
روزی خزانی و بی برگی باغها را باور کن
این است قانون طبیعتی که می گویند
قضا و قدرها و رفتن و آمدنها را باور کن
شهری بر پایه این نظم نفس می کشد
جبرها و هرج و مرج جنگلها را باور کن
آخر و عاقبت همه ی ما همان است که میدانیم
اینقدر سخت نگیر و مرگ نفسها را باور کن






[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



پدر نازنینم روزت مبارک

مثل اینکه چشمانت با خوابها غریبه است
سبوی سینه ات پر از دردهای دیرینه است
تو یگانه پاسدار خلوتسرای منی
آغوشت برایم امن ترین مرز خانه است
تار و پود رگهایم آمیخته است به جان تو
نامت هویت شاخ و برگهای سبز بیشه است
چه راحت نفس می کشد باغم وقتی
سروی همچو تو نگهبان دلیر باغچه است
تو تکرار شیرین تیک تیک عقربه هایی
زمان با وجود تو طلایی ارزنده  است
هستی و شانه ها را بالا میگیرم که
قامتت پایه و اعتبار این خانواده است
ز طوفانهای زمانه هیچ باکی ندارم تا زمانی که
چین دامنم به ریشه هایت گره خورده است
قبله ی نیایشم به سمت قلب توست
چشمانت بیت المقدس این سجاده است
بر روی ترازوی عدل خدایی که ایستادی
دُر صدفت با گوهری چو علی هم اندازه است
با حضور تو شعر و غزل امشبم
بیش از هر زمانی مملو ز عاطفه است
واژها ی من درمانده اند ز وصف عظمت تو
فقط خدا میداند که پدر نعمتی فرخنده است




[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 12:45 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



اجل

ساقیا امشب جامی ز غزل می خواهم
دشتی فارغ از درد و جدل می خواهم
باغی لبریز از رزهای سرخ عاشقی
آغوش تری از باران و بغل می خواهم
مجنونم با جنون عشقبازیها می کنم
دیوانه وار ز دلم سکانسی مبتذل می خواهم
بر در خانه ی دوست زده ام تا نیمه شب
رفقا جمع اند و من از لیلی عسل می خواهم
چو نیافتم رخ پر مهر عزیزم را. در پی اش
از مه و خورشید و فلک راه حل می خواهم
نبض  واژهایم آنطور که باید بزند نمی زند
ای صاحب اجل من زتو مرگ و اجل می خواهم



[ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



حقبقت

قلمی برمیدارم و دفتری را سیاه می کنم
شهری را ز خوب و بد زمانه آگاه میکنم
می نویسم ز غارت آفتابهای دزدیده شده
میدانی را ز آشوب شاهان  قتلگاه میکنم
رودهای خسته و گمگشته ی این دیار را
از ترس کاکتوسها مخفی در چاه می کنم
دهان پنجره ی اتاق را گل گرفته اند اما
من یواشکی خزان باغ را نگاه می کنم
ناتوانتر از آنم که کفترم را سوق دهم به آسمان
بال و پرم را در همین قفس تباه می کنم
همچو خورشید تنم میسوزد اما به ناچار
با هزل و غزلها حقیقت را گمراه می کنم



[ سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 ] [ 01:57 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



گوش کن

روی سخنم با توست پس خوب گوش کن
آسمان و زمین و زمان را ز دنیایت فراموش کن
خراب است احوالم همانطور که میبینی
زحمتی نیست این دوا را برایم دم نوش کن
گر جه تلخ است طعمش همچو زهر
بدم بر آن و با نفسهایت جام را بهنوش کن
بمان و رحمی کن بر بخت سیاه سینه ام
خرابات دلم را با تاج سکندریت تو بوش کن
آغوش خسته ام را جان تازه ای ببخش
هر چه غم و درد است در سرایم خاموش کن
بشکن این بغضی که به دار کشانده روح کلامم را
پیدا شو و شهری را با غزلهایت مدهوش کن









[ یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 ] [ 12:37 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



طوفانی

 در آسمان شبم دیگر هیچ ماهی نیست
خبری از ستاره گان دنباله دار هالی نیست
دل به دریا زدم و غرق در امواج طوفانی اش
در نگاهم ردپایی از مسکنهای ساحلی نیست
نذر و نیازها ریختند به پای شفای تن تبدارم
چو دیدند از زاری بسترم امید حالی نیست
روزها در پی هم می گذرند. اما افسوس
ز تقویم خشکم انتظار شکفتن سالی نیست
گیسهای پریشانم را طلبی نیست به چنگ دلبری
حس مرده ام را اثری از جرقه ی اتصالی نیست
عاشقان همه جمعند ز محبوب دل غزل می خوانند
آه شعرهای سوخته ام را شور و شوق پر و بالی نیست



[ جمعه 4 اردیبهشت 1394 ] [ 04:14 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



حذف شد

آمدی و تمام دردها ز بسترم حذف شد
هر چه غم بود زخطوط دفترم حذف شد
پر و بالت شدند سرمشق فصلهای رهاییم

حلقه ی بندگی ز پای بشرم حذف شد
 آفتابت که طلوع کرد در فضای سینه ام
ظلمت و سردیها ز دل سحرم حذف شد
خندیدی و باغی زغنچه ی لبانت شکفت

تشویش ها ز کوچه ی هاجرم حذف شد
دست در دستت  شهری را فتح کرده ام
چنگیزها ز نقشه ی خاکسترم حذف شد
آمدی و شادیها ساکن شدند در سرایم
شراره و اخگرها ز شعر و هنرم حذف شد





[ چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ] [ 03:05 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



ترنم

ترنم باران بهاری در نوایت هویداست
ز سبزی نفسهایت شهری مسیحاست
مستانه ی فرهادی در دل غزلها
با حضورت بیستون در یادها پا برجاست
یوسف سینه ای و شفای دیده ی بیمارها
ز تب و تاب دوریت تمام مصر زلیخاست
شب و سکوتش هم بستر نگاهای توست
در فراسوی دشتها ماهتابت تسلاست
چرخی میزنی و زمینی زیر و رو میشود
دنیایی ز رعنایی قامتت در  شگفتاست
تمام غزلها  کم  آورند ز توصیف وجودت
گرمی کلامت نفس تک تک واجهای الفباست


 
 



[ سه شنبه 1 اردیبهشت 1394 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]