دلنوشتهای خودم - مطالب خرداد 1394

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

جلاد

از سرزمینی دور از ناکجا آباد آمده ام
سوار بر اسبی سرکش و بیداد آمده ام
دلم خون است ز بدشگونی ایام پیش رو
بهر یافتن دشتی آرام و  آباد آمده ام
گفته اند خدا نزدیکست به آسمان این شهر
حقیقتش به دنبال راه  نجات و امداد آمده ام
قرار عقربه های عاشقی انتهایش اینجاست
شتابان به سوی وعده ی میعاد آمده ام
ثانیه ای دریغ را جایز ندانسته در این مسیر
خدایا شرمنده با سجاده ای از مراد آمده ام
حکم دل دیوانه را  هر چه بخوانند بادا باد
من دیوانه وار خودم به سمت جلاد آمده ام





[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 06:13 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



دیدی

دیدی خیابانها را چطور رنگ کرده اند
این زمین خاکی را پر از سنگ کرده اند
پر و بال آزادی را شکستند در قفس
انقلاب مخملی را هدیه ی اورنگ کرده اند
نصیب تبرها شد ریشه ی این درختان کهن
سهم باغ هر خانه را از باران تگرگ کرده اند
کجاست آن دلاور مردان زابلی و کابلی
موشها را در شهر حاکم و پلنگ کرده اند
خبری نیست ز نزدیکی دلهای دیروزی
فاصله ی امروزی را هزاران فرسنگ کرده اند
خدایا خستگی را ز شانه های بهاریم بردار
که تاریخی را با خزعبلات جفنگ کرده اند







[ جمعه 8 خرداد 1394 ] [ 10:43 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مسجد

مسجدی را بر پایه ی عدل بنا کردند
در و دیوار این مسجد را با طلا زیبا کردند
رنگ کردند قامتش را با رنگهای دنیوی
بر سر منبر تا توانستند ابلیس را رسوا کردند
عده ای این طرف از فقر و گرسنگی مردند
عده ای آن طرفتر چگونه کاخها را مهیا کردند
آینه زیبایی خود را به رخ پنجره ها میکشد مادام
آه از گرگها که در لباس میش قانون اجرا کردند
کار ز انسانیت و شرافت گذشته است خدایا
حیواناتت نیز از پلیدی مافوق  قطع دنیا کردند
قاب میناییت را شکسته اند با خودخواهی
پرودگارا اینان حکمت تو را هم برایم معما کردند




[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



جنون

جنون نبودت میکشاند فکرها را به سمت خیالات
آه چه میکند با دل این آلبومهای قدیمی از خاطرات
در جستجوی منطقی هستم در دنیای ریاضیات
که دستیابی به خطوط موازیت را کند اثبات
نگاهت نابترین شرابیست که تا به امروز نوشیدم
شهری را به دار کشانده ای ساقی با احساسات
روزی می رسد کاشفان دست به دست همدیگر
ثبت کنند برق چشمانت را به عنوان برترین اختراعات
چو اوج میگیرد هر ثانیه نفسها به سمت هوای تو
ریسمان بندگی گسیخته میشود ز شر تعلقات
از مرز رویا پا را فراتر نهاده ام میبینی دیوانگی ات
چطور من ناشاعر را وابسته کرده به شعر و ادبیات





[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]