تعداد کل صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 ... دلنوشتهای خودم - مطالب مریم مومنی

دلنوشتهای خودم

music-code.ir

غریب

چند صباحیست در این شهر غریب افتادم
از چشم رفیق و آشنا عجیب افتادم
آغوش تو ای غریبه مرهمی بود برای دل من
آه حالا که دور ز دستان توی طبیب افتادم
هر نفس یاد تو و هر ثانیه خاطر توست
بی شک  می دانم در دامی دل فریب افتادم
نیستی و تنم هنوز لبریز ز بوی عطر توست
کاش می فهمیدی در بستری ناشکیب افتادم
بال پریدن را از بالهای زخمی ام گرفته اند خدایا
 ساده باورانه در سرزمینی پر از تخریب افتادم





[ یکشنبه 27 دی 1394 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



خدا.....

وقتی که دلت از زمانه خون باشد
آفتاب از هر سو  بتابد پنجره واژگون باشد
نه کاخی و نه زری و نه سیمی به کارت آید
عاقبت شاهیت همچو قصر ویرانه ی قارون باشد
هر چه فکرهایت را بکشانی به سمت رنگها
دنیا و هوسهایش در نگاهت بوقلمون باشد
باید لحظه ای ایستاد و به حال نگریست
نه به آینده ایی که شاید میمون وبدشگون باشد
از هر چه غیر خداست دل باید کند
 که تنها او درمان دل مجنون و محزون باشد


[ چهارشنبه 23 دی 1394 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



خاموش

درد این روزها برایم فراموش شدنی نیست
کام تلخم با هیچ شهدی نوش شدنی نیست
چطور خسته اند شانهایم ز سنگینی
 این شانه ها دگر برایم آغوش شدنی نیست
خاطرات بی جانم نفس میخاهند خدایا
خفگی بغضهایم چرا خروش شدنی نیست
پر و بال آرزوهایم که اوج میگرفتند روزی
شکسته اند امروز و سروش شدنی نیست
ته جاده ی زندگی من همینجاست میدانم
پس چرا این نفسها خاموش شدنی نیست


[ دوشنبه 11 آبان 1394 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



دلشکسته

تقدیرم  پر شده است  از فاصله ها
از جدا ماندن  دستانم از خاطره ها
حول محور زمان میچرخم و میچرخم
به دنبال ردپایی از عاقبت ثانیه ها
گوشهای قانعم  دلخوشند هنوز
به شنیدن صدایی از سمت قافله ها
کلاغ قصه نیز مقصدش معلوم است
اما من سرگردانم در میان این ویرانه ها
خدایا عاقبت مرا خودت ختم بخیر کن
تو که نزدیکی به تمام دل شکسته ها


[ سه شنبه 3 شهریور 1394 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



آیا میدانی

حال دلم خوب نیست آیا میدانی
قلمم دیگر مکتوب نیست آیا میدانی
خسته تر از آنم که از صفر شروع کنم
چرخهای زندگی ام مرغوب نیست آیا میدانی
یوسفم . در مصر بمان که دگر
در اینجا خبری از یعقوب نیست آیا میدانی
قهوه ی تلخم را تلخ مینوشم این روزها
تلخی کامم با هیچ شهدی مطلوب نیست آیا میدانی
شعرهایم پر شده اند از پوچی و سردرگمی
دایره ی واژه گانم سوخته و مجذوب نیست آیا میدانی



[ سه شنبه 3 شهریور 1394 ] [ 01:32 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



بی تو

تو که نیستی جهان را  چه میخواهم
شهری پر از امن و امان را  چه میخواهم
تو که نیستی شانهایم بی هوا می لرزد
آغوشی گرم و  مهربان را  چه میخواهم
ماه هاست  بی تو ثانیه ها میگذرند نازنینم
گذر تیک تیک طلایی زمان را  چه میخواهم
سفره ی افطار امسالم  لبریز  از دردهاست
آب و خرمای مضافتی کرمان را چه میخواهم
می دانم بی تو مرگ نفسهایم حتمیست
شب قدر  و چشمان گریان را چه میخواهم









[ جمعه 19 تیر 1394 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



جلاد

از سرزمینی دور از ناکجا آباد آمده ام
سوار بر اسبی سرکش و بیداد آمده ام
دلم خون است ز بدشگونی ایام پیش رو
بهر یافتن دشتی آرام و  آباد آمده ام
گفته اند خدا نزدیکست به آسمان این شهر
حقیقتش به دنبال راه  نجات و امداد آمده ام
قرار عقربه های عاشقی انتهایش اینجاست
شتابان به سوی وعده ی میعاد آمده ام
ثانیه ای دریغ را جایز ندانسته در این مسیر
خدایا شرمنده با سجاده ای از مراد آمده ام
حکم دل دیوانه را  هر چه بخوانند بادا باد
من دیوانه وار خودم به سمت جلاد آمده ام





[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 06:13 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



دیدی

دیدی خیابانها را چطور رنگ کرده اند
این زمین خاکی را پر از سنگ کرده اند
پر و بال آزادی را شکستند در قفس
انقلاب مخملی را هدیه ی اورنگ کرده اند
نصیب تبرها شد ریشه ی این درختان کهن
سهم باغ هر خانه را از باران تگرگ کرده اند
کجاست آن دلاور مردان زابلی و کابلی
موشها را در شهر حاکم و پلنگ کرده اند
خبری نیست ز نزدیکی دلهای دیروزی
فاصله ی امروزی را هزاران فرسنگ کرده اند
خدایا خستگی را ز شانه های بهاریم بردار
که تاریخی را با خزعبلات جفنگ کرده اند







[ جمعه 8 خرداد 1394 ] [ 10:43 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



مسجد

مسجدی را بر پایه ی عدل بنا کردند
در و دیوار این مسجد را با طلا زیبا کردند
رنگ کردند قامتش را با رنگهای دنیوی
بر سر منبر تا توانستند ابلیس را رسوا کردند
عده ای این طرف از فقر و گرسنگی مردند
عده ای آن طرفتر چگونه کاخها را مهیا کردند
آینه زیبایی خود را به رخ پنجره ها میکشد مادام
آه از گرگها که در لباس میش قانون اجرا کردند
کار ز انسانیت و شرافت گذشته است خدایا
حیواناتت نیز از پلیدی مافوق  قطع دنیا کردند
قاب میناییت را شکسته اند با خودخواهی
پرودگارا اینان حکمت تو را هم برایم معما کردند




[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



جنون

جنون نبودت میکشاند فکرها را به سمت خیالات
آه چه میکند با دل این آلبومهای قدیمی از خاطرات
در جستجوی منطقی هستم در دنیای ریاضیات
که دستیابی به خطوط موازیت را کند اثبات
نگاهت نابترین شرابیست که تا به امروز نوشیدم
شهری را به دار کشانده ای ساقی با احساسات
روزی می رسد کاشفان دست به دست همدیگر
ثبت کنند برق چشمانت را به عنوان برترین اختراعات
چو اوج میگیرد هر ثانیه نفسها به سمت هوای تو
ریسمان بندگی گسیخته میشود ز شر تعلقات
از مرز رویا پا را فراتر نهاده ام میبینی دیوانگی ات
چطور من ناشاعر را وابسته کرده به شعر و ادبیات





[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 09:59 ق.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



دلگیر

دلگیرم و بارانی از غم در سر دارم
بهر وصال کویت عزم سفر دارم
تمام شب را به یاد تو پلکی نمی زنم
تا نقش ماهت را در آسمان سحر دارم
با رفتنت تمام رگه های حیاتم خشکید
در هوایی که تو نباشی حالی مکدر دارم
کلبه ی احزانم باغ وگلستان را ندید بعد تو
دل بریده ز کنعانیان. قصد خراباتی دگر دارم
از من دیوانه ی زنجیری چه توقعی دارید آیا
جز اینکه از نگاه پنجره ها چشم به در دارم
به همین سادگی باختم زندگی را. به نظرتان
بعد این سیاهی ها من روزگاری بهتر دارم






[ شنبه 26 اردیبهشت 1394 ] [ 09:31 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



عشوه گر

دل همگان را میبری با عشوه گری
در عجبم از این تبحر و مهارت بازیگری
شهد شیرین لبانت می کشاند دمادم
زنبورها را به سمت کندوهای جلوه گری
هزاران دام بر سر راهت گذاشته ام اما دریغا
آخر سر من صید شدم و تو شدی شکار گری
چو لحظه ای چشمم به نگاه فسونگرت می افتد
دیوانه وار شهری را تباه میکنم با فسادگری
از همه کس و همه چیز دنیا دل بریده ام
امیدم به معجزه ی دامان توست گر بنگری
دلداده ی سرزمین چشمان توام نازنین
خاک سینه ام را استعمار کن با اشغالگری



[ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 ] [ 05:12 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



جهانی

تو که باشی تمام شعرها معنی میگیرد
عشقها در کنارت اوج و تعالی میگیرد
چشم ها ز شوق دیدارت ای بانو
همچو رودها مسیر دریایی میگیرد
جاده های سردر گم و تاریک رو به کلبه ات
با درخشش پرتو ات رنگ هوشیاری میگیرد
پنجره های زخمی و چشم به راه آمدنت
مرهمی از عطر شکوفه های بهاری میگیرد
اشکها.بابت عمری باریدن به پای ماندنت
امشب از ابرها آسمانی رنگین کمانی میگیرد
واژه های تلخ و تکراری ز غزلها حذف میشود
دیوانها با نام زیبای تو شهرت جهانی میگیرد


[ سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 ] [ 09:34 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



منجی

سری دارم به وسعت آشوب یک مرد
تنی یکه آماده ی رویا رویی با دشتی ناعهد
 قلم را دل و جرات داده ام تا بنویسد
از عذاب باریده شده بر تن سایه های زرد
آب ز سرم گذشته و ترسها را بیخیال
زندان میشود برایم همان اتاق تاریک وسرد
تا به کی خفگی و سکوت ودم نزدن
زیر لگد و شکنجه ی شهریاران نامرد
دهان را بسته اند .دروازه ی فکرها را چه
روزی رو میشود این زخمهای کهنه از درد
درانتظار آن روز  همراه قلمم می تازم
به امید منجی ای از قبیله ی آزاد مرد


[ دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ] [ 01:36 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



آسمانی

دوباره دفترم هوای غزلی آرمانی کرده است
آسمان مژگانم طلب عشقی بارانی کرده است
پا به پای کودکی ها زیر بارانها می دوم شاید
خوابید آتشی که جوانیهای مرا تباهی کرده است
بوی مهر است و بوی لالایی و نوازشهای مادری .پس
کجاست او ببیند قحطی مزرعه ام را کنعانی کرده است
پشت کدامین درخت بهشتی پنهان کرده سیما را
که اینطور دلم را آواره ی کوه و نیستانی کرده است
کاش در میان این شلوغی ها پیدایش میکردم
اما نه مثل اینکه با خدای خودش تبانی کرده است
چو درمانده گشتم ز اصرارها برای ماندنش ناگزیر
در آرزوی وصالش غزلها تنم را آسمانی کرده است


[ شنبه 19 اردیبهشت 1394 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ مریم مومنی ] [ نظرات() ]



.: تعداد کل صفحات 16 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]